صفحه اصلی  عضویت در سایت  |  مطالب ارسالی شما  |  درباره ما  |  تماس با ما   |  تعرفه تبلیغات
 

  مجله خبری  |   احادیث  |  تغذیه مناسب  | دکوراسیون   |   داستان   |  گردشگری  |   ضرب المثل   |   آموزش آشپزی  |   کاریکاتور   |  انقلاب اسلامی   |   اس ام اس مناسبتی

دانلود عکس ، جزوه ، نمونه سوال ، مقاله  
تصاویر دیدنی
وضعیت آب و هوا
بازی آنلاین
فال خافظ
تبلیغات در تکناز
تماس با ما
 
روغن مورچه

آرمان

 
 
 
این کچکار ایرانی دندان های عجیبی دارد !+ عکس این کچکار ایرانی دندان های عجیبی دارد !+ عکس سوالات دختران قبل از ازدواج و شروع زندگی مشترک سوالات دختران قبل از ازدواج و شروع زندگی مشترک با کودک بیش فعال باید چگونه رفتار کرد؟ با کودک بیش فعال باید چگونه رفتار کرد؟  استقبال دخترها از والیبالیست های ایرانی + عکس استقبال دخترها از والیبالیست های ایرانی + عکس تصاویر جالب از دندان پزشکی کنار خیابان تصاویر جالب از دندان پزشکی کنار خیابان غافلگیری بهران رادان توسط خواهرش + عکس غافلگیری بهران رادان توسط خواهرش + عکس این سه دختر در هند به گرگ نما معروف هستند + عکس این سه دختر در هند به گرگ نما معروف هستند + عکس ثبت دردناک لحظه به لحظه مرگ این جوان بی گناه + عکس ثبت دردناک لحظه به لحظه مرگ این جوان بی گناه + عکس با هیبت ترین و قد بلندترین مرد جهان را بشناسید + عکس با هیبت ترین و قد بلندترین مرد جهان را بشناسید + عکس علت درد در زنان هنگام رابطه زناشویی علت درد در زنان هنگام رابطه زناشویی معرفی جاذبه های گردشگری ایلام + عکس معرفی جاذبه های گردشگری ایلام + عکس جذابترین مدلینگ دنیا به دنبال همسر میگردد + عکس جذابترین مدلینگ دنیا به دنبال همسر میگردد + عکس آیین جالب رمضانی در کوچه و خیابان های یزد + عکس آیین جالب رمضانی در کوچه و خیابان های یزد + عکس کنیایی‌ ها و زیورآلات و جوهرات زیبایشان + عکس کنیایی‌ ها و زیورآلات و جوهرات زیبایشان + عکس تصویری از خودرو عجیب ابوبکر البغدادی تصویری از خودرو عجیب ابوبکر البغدادی تک عکس زیبا از نماز خواندن خسرو حیدری تک عکس زیبا از نماز خواندن خسرو حیدری واردات خودروهای کم‌ مصرف به ایران + عکس واردات خودروهای کم‌ مصرف به ایران + عکس عکس هایی از خالکوبی هوادار لیونل مسی عکس هایی از خالکوبی هوادار لیونل مسی این افراد به صورت چهار دست و پا راه می روند + عکس این افراد به صورت چهار دست و پا راه می روند + عکس  جدیدترین اس ام اس های احساسی و رمانتیک 93 جدیدترین اس ام اس های احساسی و رمانتیک 93 شهر غزه چگونه جایی است؟ + عکس شهر غزه چگونه جایی است؟ + عکس دل نوشته هایی زیبا و جالب (9) دل نوشته هایی زیبا و جالب (9) تصاویر وحشیانه از کشتار خونین فلسطینی ها تصاویر وحشیانه از کشتار خونین فلسطینی ها طرز تهیه شربت رژیمی مختص ماه مبارک رمضان طرز تهیه شربت رژیمی مختص ماه مبارک رمضان بازخوانی روز جهانی قدس در مکتب امام (ره) بازخوانی روز جهانی قدس در مکتب امام (ره) دیدار دانشجویان و بیانات زیبای رهبر انقلاب اسلامی + عکس دیدار دانشجویان و بیانات زیبای رهبر انقلاب اسلامی + عکس طرز تهیه اینچیلادا جدید و خوشمزه طرز تهیه اینچیلادا جدید و خوشمزه قورباغه ای که با آغوش با به پیشواز مرگ رفت + عکس قورباغه ای که با آغوش با به پیشواز مرگ رفت + عکس
عکسی زیبا از علیرضا حقیقی و خواهرشتصاویر دیده نشده از فردوسی پور در شب فینال جام جهانی افطاری رئیس جمهور آمریکا در کاخ سفید + عکسانتظار 21 ساله این عروس و داماد برای رسیدن به همتصاویری از قطعه هنرمندان در بهشت زهرا احسان علیخانی و عکس زیبایش در کنار مادرشاین تصاویر دیده نشده و جالب شما حیرت زده میکندمدیر فیس بوک با مدل ماشین باورنکردنی اش + عکس این زن انگلیسی دو ماه با موتور ایرانگردی کرد + عکساقدام جنجالی این فرد برای گرفتن عکس سلفی + عکسازدواج جنجالی این شهردار با این تمساح وحشتناک + عکساین دختر زیبا هفته ای 1کیلو وزن اضافه میکند + عکسآرنولد 66 ساله هنوز هم با همان استایل قدیمی است + عکسعکس های جالب از روستای خوش هیکل هاعکس هایی از مراسم عجیب شلاق زنیدوست دارید بدانید چه شخصیتی دارید؟ ربوده شدن ثروت نمرود توسط آمریکایی ‌ها + عکساختراعاتی که در دنیا با شکست روبه رو شده اند + عکسخوش گذرانی بازیکنان سایپا با این ماشین عجیب + عکستصاویری از سمندر غول‌ پیکر در کنار جاده‌اشتباه نکن, یک جمله ی زیبا و خواندنیدختر کوچولو و زیبایی که دماغ ندارد + عکستصاویری از خلاقانه‌ترین مجسمه‌های ساخته شده ی جهاناین سگ مانع کتک زد این مادر به فرزندش می شود + عکساین افراد بیشترین کاهش وزن را داشته اند + عکسعکس های باحال از روش های گول زدن داور در فوتبالعکسهایی از نوشته های رمانتیک و عاشقانه جدیدقلب تشکیل از رنگین کمان در آسمان + عکس
شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۳    ساعت: ۲۳:۴۴
فید قیمت طلا سکه ارز
موضوعات
عکسهای گوناگون عکسهای گوناگون
تبلیغات
 
دفع حشرات
 
نایسر دایسر 
 
آموزش های لازم برای قبل و بعد از ازدواج
 
 
جستجو در تکناز
 
 
 

انیشتن شدن

خواندنی ترین خاطره دفاع مقدس

خاطره ای خواندنی برگرفته از دست نوشته های یک شهید

زمین مسطح بود و کاملا زیر دید دشمن قرار داشتیم . با حالت مجروحی که به عقب بر می گشتیم، به دو سه تا از برادران دیگر رسیدیم که مجروح شده بودند و بر روی زمین افتاده بودند . برای این که این برادران جان ندهند، گفتیم: بلند شوید . تا برویم . پاسخ دادند که شما بروید، ما کم کم می آییم . در 50 متری سمت راستمان نخلستان بود . به طرف آن رفتیم تا از داخل نخلها با حالت ضعف و ناتوانی حرکت خود را ادامه دهیم . پاهای من خسته و دستم مجروح بود . شریان دستم هم قطع شده بود . خونریزی زیادی داشتم . صورتم زرد شده بود و به سرگیجه مبتلا شده بودم .

 

خواندنی ترین خاطره دفاع مقدس

مثل این که به مواضع عراقی ها رسیده بودیم . دیگر توان جلو رفتن را نداشتم . همراهان اصرار می کردند که حرکت کنم . گفتم: من دیگر توان ندارم . شما که وضعتان بهتر و  زخمتان کمتر است، بروید .

آنها رفتند و بحمد الله ظاهرا به بچه های خودمان رسیدند . من یک اتاق خرابه ای دیدم و برای این که یک مقداری از تیر و ترکش در امان باشم، به آن جا رفتم و بی حال افتادم . بعد از چندی، سه، چهار نفر از برادران خودمان هم آمدند و در آن اتاقک به من پیوستیم  وقتی آنها آمدند، گفتم: چطور به اینجا آمدید . گفتند که رد خونهای ریخته شده را گرفتیم تا به اینجا رسیدیم . ما هم از راه منحرف شدیم .

*** 

ناگهان صدای عراقی ها به گوشم رسید که داد و فریاد می کردند . چشمهایم را باز کردم . دیدم پنج نفر عراقی داخل اتاق آمده اند و به عربی چیزهایی به هم می گویند . ما هیچ حرفی نزدیم و از جا هم بلند نشدیم . آنها چند لگد به ما زدند و چند رگبار کنار ما زدند . ولی باز هم کسی بلند نشد . خودشان ما را بلند کردند و با چفیه ای که همراهمان بود، دستهایمان را به هم دیگر بستند و ما را از اطاق بیرون بردند . در بیرون اطاق دیدم که چهار، پنج نفر عراقی دیگر هم بیرون هستند . در بیرون، یک کوله پشتی از بچه های ما افتاده بود و هر کس چیزی برمی داشت . یکی اورکت بر می داشت و دیگری چیز دیگر . 10 الی 12 نفر هم دور اتاق را محاصره کرده بودند .

ما را به پشت دیوار اتاق بردند و چند نفر هم روبه روی ما به حالت تیراندازی زانو زدند تا ما را تیر باران کنند . طبیعتا در یک چنین موقعی، انسان هیچ فکری جز فکر آن دنیا و گفتن شهادتین خود و ذکر «یا حسین » و «یا زهرا» و دیگر چیزها ندارد . در همین حین بود که ناگهان یک خمپاره در نزدیکی ما خورد و عراقی ها پخش شدند .

بعد دو نفرشان آمدند و ما را کشیدند داخل یک نهر بزرگ که در همان نزدیکی قرار داشت و حدود 1 الی 5/1 متر عمق داشت . ما هم به یک طرف نهر به همان حالت دست بسته افتادیم .

***

فرمانده شان متوجه یک سری ساختمان که در سمت چپ ما قرار داشت، شد . با دست اشاره کرد و چیزهایی گفت . ظاهرا می گفت که احتمال دارد داخل آن ساختمانها ایرانی باشد، آنجا بروید و بیاوریدشان . غیر از دو نفرشان بقیه به آنجا رفتند . یکی از این دو نفر باقی مانده، به حالت آماده باش روبه روی ما ایستاد . و دیگری بادگیرهای ما را پاره می کرد و می گفت: مهمات و اسلحه تان کو، ما را به این طرف و آن طرف انداختند و جیبهایمان را گشتند . جز جانماز و مهر و کارت شناسایی و این جور چیزها، چیز دیگری پیدا نکردند . از جیب من یک عکس امام پیدا کردند . گفتند: این عکس خمینی است؟ با سر اشاره کردم که بله . دست کرد در جیب من، یک بسته سیگار شیراز درآورد . نگاهی به آن کرد وگفت: شیراز؟ با اشاره سر گفتم: بله . دیدم یک بسته سیگار وینستون آمریکایی از جیبش درآورد و گفت: صدام سیگار وینستون آمریکایی، اورکت آمریکایی، در بغداد همه چیز فراوان، من فقط شهر و فراوان را متوجه شدم .

من در آن لحظه امیدی به زنده ماندن نداشتم . پیش خود گفتم که دست آخر یا اسیر می شوم، یا شهید . پس حرف خودم را بزنم . همین طور که ادامه می داد که چی فراوان، چی فراوان، من گفتم: در ایران الحمدلله اسلام و مذهب فراوان، وجدان و دین فراوان، مکتب اسلامی ما الحمدلله درسته این حرفها را که زدم،...

من در آن لحظه امیدی به زنده ماندن نداشتم . پیش خود گفتم که دست آخر یا اسیر می شوم، یا شهید . پس حرف خودم را بزنم . همین طور که ادامه می داد که چی فراوان، چی فراوان، من گفتم: در ایران الحمدلله اسلام و مذهب فراوان، وجدان و دین فراوان، مکتب اسلامی ما الحمدلله درسته .

این حرفها را که زدم، یک نخ سیگار از جیبش درآورد و زیر دولب من گذاشت و روشن کرد . چون عصب دست چپ من قطع شده بود . کاملا از کار افتاده بود و دست راستم نیز با چفیه به دست برادر محسن علی اصغری بسته بود . سیگار روشن هم به دهانم بود و نمی توانستم از دهانم بگیرم . خاکستر سیگار ریخت وعراقی که دید من نمی توانم کاری انجام دهم، دست راست مرا باز کرد . من فکر کردم که این دو تا خیلی پست و نامرد نیستند و گمانم که بعثی هم نباشند . به آنها گفتم: یا اخی؟ یا بعثی؟ همزمان با هم گفتند: لا ما مسلمانیم . متوجه شدم که می شود گفت که این دو نفر به اجبار به جبهه آمده اند .

من خون زیادی از بدنم رفته بود . عطش زیادی مرا گرفته بود . به او گفتم: یا اخی عطشان ماء، یعنی تشنه ام، آب بده . آنها به هر کدام از ما یک در قمقمه آب دادند، ولی با آن گلوی خشک و تشنگی فراوان، یک در قمقمه آب که یک قاشق آب می شود، چیزی از تشنگی ما کم نکرد . یکی از برادران گفت: خیلی تشنه ام . عراقی گفت: مجروح ماء مضر، یعنی برای مجروح آب ضرر دارد . در عین حال، یک در قمقمه دیگر آب به هر کدام ما دادند .

نیمی از آن عراقیها که قبلا به طرف ساختمان رفته بودند، بازگشتند . ما را بلند کردند و حرکت دادند که ببرند . من که از ناحیه پا و دست مجروح بودم و خونریزی زیادی داشتم، اصلا نمی توانستم راه بروم و مرتب به زمین می افتادم . بلندم می کردند . باز به زمین می افتادم . با زدن لگد باز مرا بلند می کردند و کتک می زدند . بعضی از آن ها خیلی مرا اذیت کردند، بعضی از آنها هم کمتر . خلاصه با آن وضع دردآور و سخت تا حدود 200 متر راه از داخل نهر رفتیم . مثل یک تکه گوشت یقه مان را می گرفتند و من بی اختیار به زمین می افتادم . دیدند فایده ای ندارد . دستهایم را با چفیه بستند و در همان نهر رها کردند .

منتظر تیر خلاص بودم . «اشهد» م را گفتم، ولی آنها کاری نکردند . فقط آن سه نفر که با من بودند، رفتند و مرا به همان حال رها کردند . بعد از مدتی که حالم بهتر شد، به خود گفتم که خوب عراقیها از این طرف رفتند . پس من باید به طرف مخالف حرکت کنم تا به نیروهای خودی برسم . برگشتم و در همان نهر در جهت مخالف حرکت کردم . باز مقداری که حرکت می کردم، به زمین می افتادم . موقع بلند شدن، برایم خیلی مشکل بود و به سختی و با درد و مشقت این کار انجام می گرفت . بالاخره با این وضع و حالم توانستم تا حدود 50 الی 60 متری اطاق قبل که در آن بودیم، برسم . در آن جا باز به زمین خوردم .

خواندنی ترین خاطره دفاع مقدس

ناگهان دیدم که یگ گروه دیگر از عراقیها آمدند، اما آنها کوتاهی نکردند، آن قدر با لگد و قنداق تفنگ به من زدند که در مدت 2 ماه در بیمارستان بدنم کوبیده بود و چون کمرم سیاه شده بود، از کیسه آب گرم در زیر کمرم استفاده می کردم و هم چنین موقع زدن آمپول در بیمارستان برایم خیلی مشکل بود . خلاصه عراقیها من را خیلی زدند و مثل توپ فوتبال بین خود پاس می دادند و فکر می کردند که من فرار کرده ام، چون دستهایم محکم بسته بود . من هم مثل یک تکه گوشت بی جان به این طرف و آن طرف می افتادم . آنها مرتب می زدند و می گفتند: امشب هجوم، امشب هجوم، من هم که نمی دانستم منظورشان چیست . خلاصه در آن نهر آن قدر مرا به زمین کشیدند که پوست بدنم زخم شده بود و استخوانهایم پیدا بود . موقعی که باز می خواستند مرا ببرند، متوجه شدم که با هم صحبت می کنند . یکی می گفت: بکشیم، یکی می گفت: نکشیم، خودش دارد می میرد . بعد مرا رها کردند و رفتند .

نزدیک غروب آفتاب بود و تقریبا بیهوش بودم . وقتی باز مقداری سر حال آمدم، متوجه شدم که آن جا میدان مین بود و من از میدان مین بیرون آمده ام . داخل یک جوی فرعی که در نزدیکی آن نهر بود، افتادم . با خودم گفتم که الان شب است و هوا تاریک، اگر به طرف نیروهای خودمان بروم، چون از طرف مخالف می آیم، احتمال خطر دارد . در همان جا ماندم . باز دیدم که مرتب تیر و ترکش می خورد و سمت چپ و راستم را می کوبند . در وسط جوی، دراز کشیدم . چون نسیم خنکی می وزید و بدنم هم زخم بود، سردم شد . خودم را به طرف آن اطاق خرابه ای که حدود 3×3 بود، رساندم . تشنگی خیلی اذیت می کرد و فشار می آورد . زانوهایم و دستهایم را به طرف دهانم بردم تا بتوانم به وسیله جویدن، چفیه را باز کنم . توانستم با هزار سختی و مشقت چند ساعته چفیه را باز کنم . در آن حال به یاد خدا و روز قیامت افتادم و ذکر خدا می گفتم .

ساعت حدود 12 شب بود . از سرما مرتب می لرزیدم و هواپیماها مرتب منور خوشه ای می ریختند . توپخانه هم مرتب می کوبید . درست مثل روز روشن شده بود . به فکر چاره ای برای سرما افتادم . اورکت هم نداشتم . به فکر روشن کردن آتش افتادم . گفتم که شاید مشخص شود . باز فکر کردم که من آب از سرم گذشته است (چه یک وجب چه صد وجب). خورده چوبهای داخل اطاق را گوشه ای جمع کردم وکبریت زدم . هر کاری کردم روشن نشد . به فکر باد گیر شلوارم افتادم . گفتم: چون پلاستیک دارد زود روشن می شود . و تکه پاره هایی از بادگیر را روی چوبها انداختم و کبریت کشیدم و آتش را روشن کردم و با آن کمی گرم شدم، ولی ناراحتی زخمها مرا آزار می داد . در گوشه ای افتادم و راز و نیاز کردم . تصمیم گرفتم بلند شوم و حرکت کنم، ولی نتوانستم، دیگر مثل اول شب نمی توانستم بلند شوم . دیگر توان ایستادن نداشتم . خیز خیز به طرف درب اطاق رفتم . دیدم با این وضع نمی توانم بروم . چون این منطقه بین نیروهای خودی و دشمن بود و از هر دو طرف زیر آتش قرار داشت . توپ و خمپاره مرتب می بارید . نا امید باز به داخل اطاق برگشتم و به خدا توکل کردم . منتظر بودم که بچه ها از کجا عملیات می کنند تا برای نجات بیایند، ولی هیچ خبری نشد . به خودم روحیه می دادم . این بار متوسل به ائمه اطهار (علیهم السلام) شدم . دلم شکست و توسل به حضرت ابوالفضل پیدا کردم . چون اسم گردانمان ابوالفضل بود، چند بار گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهدید که من روزی که از خانه بیرون آمدم، برای شهادت آماده بودم، اما دلم نمی خواست اسیر شوم . در همین موقع به یاد برادر مفقود الاثر مسعود دانایی که برادر خانمم است، افتادم که در والفجر 4 مفقود شد و خواهرش که همسر من است، هنوز چشم انتظار است . گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهد هستید که من از شهادت نمی ترسم، ولی دلم نمی خواهد که اسیر یا مفقود شوم و همه فامیل و دوست و آشنا چشم انتظار من باشند . از تو می خواهم که از خداوند بخواهی تا برایم فرج حاصل شود . ساعت حدود 7 صبح بود .

چون اسم گردانمان ابوالفضل بود، چند بار گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهدید که من روزی که از خانه بیرون آمدم، برای شهادت آماده بودم، اما دلم نمی خواست اسیر شوم . در همین موقع ...

 بعد از اندکی متوجه سر و صدا و صحبت شدم دقت کردم، دیدم که از بچه های خودمان هستند . دارند فارسی صحبت می کنند، صدا کردم برادر، اخوی یک نفر اینجا بیاید، ولی با این حال که تشنگی بر من غلبه کرده بود، صدایم در نمی آمد . شیشه عطری داشتم آن را بیرون آوردم و به زبانم زدم تا بلکه زبانم تر شود، ولی زبانم می سوخت و ضعف تشنگی من هم کم نشد . باز صدا کردم، ولی جوابی نشنیدم . منتظر در اطاق بودم . چشمم به در بود، ولی خبری نشد . با دست اشاره کردم . یک نفر جلو آمد، یک نفر دیگر هم همراهش بود . به من گفتند: پاشو بیا اینجا . گفتم: نمی توانم، مجروح هستم . گفتند: کی مجروح شدی؟ کجا بودی؟ گفتم: دیروز صبح . گفتند: دیروز صبح ما این جا نیرو نداشتیم، دیشب بچه های مشهد عملیات داشتند . دیروز کسی اینجا نبود . گفتم من از لشکر دیگر هستم و از راه منحرف شده ام . آنها دیدند که داخل اطاق خون زیادی ریخته شده، وقتی مرا با این وضعیت مشاهده کردند، خیلی ناراحت شدند مرا از همان نهر که قبلا اسیر شده بودم، می بردند و مرتب جنازه های کثیف عراقی را می دیدم که برادران می گفتند: دیشب عملیات شد و اینها همه به درک واصل شده اند .

مرا بردند و به آمبولانس اورژانس رساندند . به خود حضرت ابوالفضل قسم، از آن وقتی که متوسل به حضرت ابوالفضل شدم تا وقتی که مرا به آمبولانس رساندند، کلا یک ساعت نشد و من در آن شب به چشم دل خدا را چند بار دیدم و این یک امداد غیبی بود که من از آن زنده و سربلند بیرون آمدم . خلاصه مرا به اورژانس صحرایی بردند و بعد هم به اهواز و از آن جا به مشهد مقدس و دو ماه در آن جا بستری بودم و بعد به تهران آمدم و پس از بهبودی به شهر خود قم برگشتم .

اشاره:

عصب دست این جانباز، در زمان مجروحیت قطع می شود به طوری که دکترها از معالجه او مایوس شده بودند . وی با توسل به حضرت ابوالفضل نذر می کند که اگر دستش خوب شد، دوباره به جبهه برگردد . در همین حال خاطره اسارت و جانبازی خود را مکتوب می نماید که در مسابقات خاطره نویسی لشکر 17 علی بن ابی طالب موفق به کسب رتبه اول می شود . او پس از مدتی شفاء می یابد و برای ادای نذر خود به جبهه های حق علیه باطل می شتابد و در عملیات والفجر 10، منطقه عملیاتی حلبچه به فیض شهادت نائل می گردد .

دستنوشته جانباز شهید حاج فتح الله رجب پور

 

تنظیم : بخش فرهنگ پایداری

 

تعداد بازدید ۱۸۷۹۹ بار

عضویت در سایت

ارسال این مطلب به ایمیل دوستان :
elizabet   rolex   rolex   rolex

 

قوانین