تقویت حافظه
register
لاغری
تعمیر پراید
بنر ازدواج
بنر ماساژ
بنر همسرداری
زبان را قورت بده! (آموزشی)
محصول بهداشتی

لطیفه‌های قرآنی

تعداد بازدید : 931
مجموعه : دینی

 

دعا

شخصی از مرد خسیسی انگشتری خواست و گفت: انگشتری به من بده که هر وقت به آن نگاه می کنم به یاد تو باشم و تو را دعا کنم ، مرد خسیس گفت: هر وقت که خواستی مرا یاد کنی به خاطر بیاور که روزی از من انگشتری خواستی  و من به تو ندادم.

خواب و بیداری

مرد ابله و نادانی مسافرت می کرد ، شب در آسیابی خوابید و از آسیابان خواست تا اذان صبح او را بیدار کند. آسیابان نیمه شب کلاهش را با کلاه او عوض کرد و سپس او را بیدار نمود. مرد نادان بعد از این که از خواب بیدار شد و ساعتی راه رفت ، به دریاچه ای رسید. عکس خودش را در آب دید و دریافت کلاه اش عوض شده است. کلاه را برداشت ، دید کلاه آسیابان است. مردک نادان با خود گفت: آسیابان احمق به جای این که مرا بیدار کند خودش را بیدار نموده است.

عیادت

روزی شخصی به عیادت یکی از دوستان خویش رفت و کنار بستر او نشست و پس از احوال پرسی به او گفت: باید خدا را شکر کنی. خندید و گفت: برای چه در این حال خدا را شکر کنم؟ مگر نخوانده ای که خدای تعالی فرموده است: اگر شکر چیزی که به  شما داده ام بکنید ، آن را دو چندان می کنم.

شیطان

واعظی(=سخنرانی ) گفت: هر که نام آدم و حوّا را بنویسد و به دیوار خانه اش  آویزان کند ، شیطان وارد آن سرای نمی شود. مردی که پای منبر او بود ، برخاست و گفت: حاج آقا ! عجب حرفی می زنید ، شیطان توی بهشت در جوار خدا آدم و حوا را فریب داد ، حالا شما  می گویید که اگر ما اسم آن ها را به دیوار آویزان کنیم ، شیطان وارد منزل ما نمی شود.

دعوی نبوّت

وزیر خلیفه ی عباسی ، شیادی را که ادعای نبوت می کرد ، نزد وی آورد. خلیفه گفت: چه معجزه ای برای اثبات پیامبری ات داری؟ مدعیّ گفت: مرده را زنده می کنم! خلیفه گفت: اگر از تو چنین معجزه ای بر آید ، به تو ایمان می آورم! مدعیّ ، شمشیری  خواست. خلیفه فرمود تا شمشیری آورده و به دست وی دادند. مدعیّ  گفت ای خلیفه ! در پیش چشمان شما ، من گردن این وزیر را می زنم و فوراً او را زنده می کنم! ناگهان وزیر بیچاره ، منفعل گشت و گفت: ای خلیفه ، تن به کشتن دادن ، کاری بس سخت است. من از وی هیچ معجزه ای نمی طلبم ، تو گواه باش که به وی ایمان آورده ام! خلیفه بخندید و او را خلعتی نیکو داد و شیّاد را به زندان افکند.

زمزم

شاعری پس  از انجام اعمال و مناسک عبادی حج و برگشتن به دیار (ـ وطن) خویش ، به دوستانش گفت: وقتی به حجر الاسود رسیدم ، دیوان شعرم  را  به آن  سنگ مالیدم که خداوند شعرهای مرا نغز و دل نشین کند!  یکی  از دوستانش که می دانست شعرهای او آبکی است ، به او گفت: ای کاش که دیوانت را به جای مالیدن به حجر الاسود ، در آب زمزم می شستی!

مسلمان و یهودی

یک نفر یهودی به مسلمانی گفت: من دیشب خواب دیدم در بهشت مسلمانان هستم ، جای شلوغ و کثیفی بود. مسلمان جواب داد: من هم اتفاقاً دیشب خواب بهشت یهودی ها را دیدم. خیلی تمیز و باصفا بود.  اما یک نفر یهودی هم برای نمونه در آنجا دیده نمی شد.

بها و ارزش

مرحوم مدرس ( روحانی مبارز زمان رضاخان )  در میدان توپ خانه  از یک درشکه چی پرسید: تا جعفر آباد ، قصر رضاخان ما را چند می بری؟ پاسخ داد: سه تومان. مدرس گفت: سه تومان؟! هرگز سردار سپه ، سه تومان نمی ارزد!

عادل

روزی « ناصرالدین شاه » از رجال حاضر در دربار خود پرسید: به من پاسخ دهید من عادل ترم یا انوشیروان ؟ درباریان مانند همیشه زبان به تملق و چاپلوسی گشودند. « ناصرالدین شاه » خندید و گفت: راستش را بخواهید ، هر کس بیاید و اطرافیان مرا که شما هستید با « بوذر جمهر » و« انوشیروان» مقایسه کند متوجه می شود که من عادل ترم. آخر او آدمی مثل « بوذر جمهر » خدمت گزار را داشت ، و من مثل شماها را!

درویش توانگر

توانگر زاده ای بر سر گور پدر خویش نشسته بود ، و با درویش بچه ای مناظره می کرد . توانگر زاده می گفت: قبر پدر ما دارای مقبره ی خوب و رنگارنگ ، و با فرش رخام و خشت و فیروزه درست شده است ، و صندوق زیبا دارد ، ولی بر قبر پدر تو چند خشت و مشتی خاک چیز دیگری نیست. فقیر زاده به او پاسخ می دهد. تا پدرت زیر این سنگ ها ی سنگین بجنبد ، پدر من به بهشت رسیده است.
 

عضویت در سایت

عضویت در سایت

بنر آشپزی
a