تبلیغات

تبلیغات

حاج قاسم سلیمانی

امید دارم …

مجموعه : جامعه و سیاست
امید دارم …

امیدم را از دست ندادم
 
انسان‌ها در طول زندگی گاه در بزنگاه‌هایی قرار می‌گیرند كه تاثیری بزرگ و عمیق بر آینده‌شان می‌گذارد. سارا زنی 35 ساله است كه یك سال از زندگی‌اش را پشت میله‌های زندان گذراند. خودش می‌گوید جور پدرش را كشید و با گردن گرفتن جرم او خودش را به مخمصه انداخت.

 او توضیح می‌دهد: 10 سال قبل بود كه این اتفاق افتاد. برادرم ازدواج كرده و با زنش در اتاقی در خانه ما زندگی می‌كردند اما كارشان به طلاق و دادگاه كشید. یك روز عروس‌مان مامور آورد تا جهیزیه اش را جمع كند و برود. همان‌طور كه داشتند وسایل خانه را زیر و رو می‌كردند كمی تریاك پیدا شد. مواد برای پدرم بود اما اگر او را به زندان می‌انداختند زنده نمی‌ماند چون اصلا حال و روز خوشی نداشت .من جورش را كشیدم و گفتم تریاك برای من است. مامور كلانتری هم صورتجلسه كرد و بازداشت شدم. بعد هم یك سال حبس برایم بریدند.

سارا آن زمان مجرد بود و داشت برای كنكور درس می‌خواند اما افتادنش به زندان برنامه‌های زندگی‌اش را تغییر داد. او می‌گوید: هرچند در زندان هم می‌توانستم درس بخوانم،امااصلا حال و حوصله این كار را نداشتم و رفتار بقیه آنقدر بد بود كه داشتم دیوانه می‌شدم، آن یك سال برایم به اندازه یك عمر گذشت.

سارا بعد از آزادی سعی كرد كاری كند كه هیچ‌وقت پایش به كلانتری و دادگاه باز نشود. او داستان آن روزها را این‌طور بازگو می‌كند: آزاد كه شدم پدرم خیلی هوایم را داشت. او قبل از این‌كه از كار افتاده شود راننده كامیون بود و درآمدش هم خوب بود. بعد از آن هم ماشین را اجاره داده بود. او هر ماه پول زیادی به من می‌داد و من همه‌اش را پس‌انداز می‌كردم. دوباره درس خواندن را شروع كردم و در رشته فلسفه قبول شدم البته در دانشگاه آزاد. با پولی كه از پدرم می‌گرفتم با خیال راحت درس می‌خواندم تا این‌كه بعد از 2 سال در دانشگاه با پسری آشنا شدم و او به من ابراز علاقه كرد. من هم از او خوشم می‌آمد و مطمئن بودم در كنار هم خوشبخت می‌شویم بعد از مراسم خواستگاری بود كه تصمیم گرفتم راز زندگی‌ام را به او بگویم چون صداقت بهتر از هر چیز دیگری بود اما آن پسر همین‌كه فهمید زندان را تجربه كرده‌ام پا پس كشید و از آن به بعد در دانشگاه انگشت‌نما شدم. طوری كه نتوانستم فشارهای روحی و روانی را تحمل كنم و ترك تحصیل كردم.

سوءسابقه فرصت‌های دیگری را هم از سارا گرفت. خودش می‌گوید: یكی از این فرصت‌ها كار در یك انتشاراتی بود، یكی دیگر گرفتن تاكسی بانوان كه همین چند سال قبل اتفاق افتاد و خلاصه این‌كه خیلی از برنامه‌هایم به‌هم ریخت اما من مقاوم‌تر از آن بوده و هستم كه بخواهم جا بزنم.

سارا یك سال بعد از ترك تحصیل وقتی به این كارش فكر كرد به این نتیجه رسید كه اشتباه كرده است. او می‌گوید: یك بار دیگر تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم. كنكور دادم و این بار دانشگاه سراسری قبول شدم البته در مشهد. هنوز كوله‌بارم را نبسته بودم كه پدرم فوت شد. من و برادرم خانه را فروختیم و من سهم خودم را از ارث برداشتم و راهی مشهد شدم. در آنجا آپارتمانی برای خودم رهن كردم و بقیه پولم را هم سپرده‌گذاری كردم و هر ماه از بانك مبلغی به عنوان سود می‌گرفتم تا امرار معاش كنم البته تدریس خصوصی هم می‌كردم، برای دخترانی كه می‌خواستند كنكور بدهند.

سارا تا 2 سال پیش در مشهد بود و در همانجا هم با برادر یكی از شاگردانش ازدواج كرد و دو نفری راهی تهران شدند. او می‌گوید: شوهرم از گذشته‌ام خبر دارد و به این باور رسیده است كه من در زندگی‌ام هیچ‌وقت دست از پا خطا نكرده و فقط جور پدرم را كشیده‌ام. او مهندس متالوژی است و در یك شركت بزرگ كار می‌كند. درآمدش خوب است و من این فرصت را دارم كه به دیگر علایقم برسم.

این روزها كلاس زبان و گیتار می‌روم البته باید برای مدتی كلاس‌ها را تعطیل كنم چون به زودی فرزندم به دنیا می‌آید. من از وقتی برای دومین بار در دانشگاه قبول شدم همیشه نسبت به آینده امیدوار بوده و هستم. اصلا انسان با امید زنده است.

گردآوری : پایگاه اینترنتی تکناز

تبلیغات