تبلیغات

تبلیغات

حاج قاسم سلیمانی

گم شده در عرفات (شهید آوینی)

مجموعه : مجله خبری
گم شده در عرفات (شهید آوینی)
شهید آوینی به جشن عروسی که می رفت وقتی شیرینی یا شکلات به ایشان تعارف می کردند برمی داشت. شیرینی و شکلات را نمی خورد و حتی به میزبان می گفت: می توانم یک دانه دیگر بردارم؟ و آن شخص با کمال میل می گفت: بردارید. می گفت: من این را برمی دارم که با خانم و بچه هایم میل کنیم. به ما توصیه می کرد: این خیلی مهم است که آدم شیرینی های زندگی اش را با خانواده اش تقسیم کند و فقط به فکر خودش نباشد. این در ایجاد مودت بین زن و شوهر مؤثر است. یک چیز دیگر که می گفت خیلی موثر است، خواندن نماز جماعت با خانواده است که خیلی در ایجاد الفت بین اعضای خانواده کمک می کند. غیر از آن که روحیه عبادی هم حفظ می شود.
وقتی که رهبر عزیز انقلاب خواندن فاتحه را به پایان رساندند، هنگام خداحافظی شنیدیم که به آقای زمر فرمود: از قول من به خانواده شهید آوینی تسلیت بگویید؛ هر چند خود بزرگ ترین داغ دار این مصیبت هستم.
شب قبل از شهادتش، آقا مرتضی رفت فکه. شب را مجبور بود در یکی از سنگرهای باقی مانده از زمان جنگ بگذراند. سربازی که در آن سنگر بود صبح برای فرمانده اش تعریف می کند: این آقای عینکی کی بود که از دیشب تا صبح نخوابید و یک سره دعا خواند و گریه کرد. نماز خواند و گریه کرد. قرآن خواند و گریه کرد. آقا! مدتی مدام می گفت: می خواهیم برویم قتل گاه بچه ها… می خواهیم برویم قتل گاه بچه ها…
وقتی از مکه برگشت از خاطرات سفر تعریف می کرد. می گفت: در عرفات گم شده بودم. آن قدر گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم. خیلی برایم عجیب بود. من که گم بشوم دیگر چه توقعی از آن پیرمرد روستایی است. بعداً یادم آمد که ای بابا! حدیث داریم که هر کس در عرفات گم شود خدا او را پذیرفته است. با خنده گفتم: لابد خدا ما را هم پذیرفته است.
یک بار در مسیر اهواز برای صرف نهار به یک رستوران بین راهی رفتیم. سیدمرتضی هنوز سر میز نیامده بود. ما هم کاغذی را که لیست انواع غذاها در آن بود بالا و پایین می کردیم و منتظر سید بودیم. سید که آمد مدتی نوشته های کاغذ را بالا و پایین رفت و شوخی کرد. بالاخره هم دستش را کنار ماست گذاشت. ما خیال کردیم شوخی می کند. اما جدی بود. می گفت: زیاد گرسنه نیستم. ماست را با مقداری از باقی مانده نان هایی که از جبهه در میان چفیه اش بود، خورد.
درگیری خیلی تندی بین من و شهید آوینی پیش آمد. بعد وقتی بیش تر فکر کردم، دیدم تقصیر من بود. آمدم بیرون. بعد از نیم ساعت یکی از دوستان آمد پایین و گفت: ایشان از وقتی جر و بحث پیش آمد خیلی ناراحت شده. به اتاق رفته و درب را از پشت بسته است. از آن موقع تا حالا مشغول خواندن نماز است. من خیلی خجالت زده شده بودم. ساعتی بعد ایشان مرا در خیابان دید و احوال پرسی گرمی کرد. مثل این که اصلاً اتفاقی نیفتاده است. با بزرگواری عجیب و غریبی که برای آدم های عادی سخت است، برخورد کرد. من خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم.
کسی بود که احساس می کرد یک تکلیفی بر دوش اوست و چون تکلیف داشت، کار می کرد. من مطمئن هستم اگر انقلاب نمی شد تا 20 سال دیگر فیلم مستند نمی ساخت. او مهندس معماری بود ولی چون گفته بودند که تو هم اسلحه خودت را بردار و بیا پشت خاکریز، آمده بود. من فکر می کنم که به غیر از مجاهدت، چیز دیگری نبود. به همین دلیل جنگ که تمام شد تقریباً تمام کارها را کنار گذاشت و به مسئله دیگری روی آورد که همان احیای فرهنگ اسلامی است.
من صریحاً از ایشان شنیدم که می گفت: زندگی کردن معنا ندارد، فقط مردن است که معنا می دهد به زندگی کردن. یعنی کلید ماجرا در مردن است نه زندگی کردن!
سال 68، فیلمی را که اجازه اکران نداشت، در تالار اندیشه نمایش دادند. سالن پر بود از هنرمندان، فیلم سازان و نویسندگان و… در جایی از فیلم داشت به حضرت زهرا سلام الله علیها بی ادبی می شد. من این را فهمیدم، لابد دیگران هم همین طور، ولی همه لال شدیم و دم برنیاوردیم. با جهان بینی روشن فکری خودمان قضیه را حل کردیم: طرف هنرمند بزرگی است و حتماً منظوری دارد و انتقادی است بر فرهنگ مردم. اما یک نفر نتوانست ساکت بنشیند. داد زد: خدا لعنتت کند! چرا داری توهین می کنی؟ همه سرها به سویش برگشت. مردی بود چهل و چند ساله. سید مرتضی آوینی بود.
اولین بار چشمم، در جمکران قم به او افتاد. با اخلاص و سرشار از شوق مناجات، غرق در دریای بی کران لطف و رحمت خداوند بود. همه حواسم پیش او رفت. به طرفش کشیده شدم. با صدای گرمش دعا می خواند. وقتی دعایش تمام شد، مرا دید و گفت: التماس دعا. نگاهش کردم. تمامی وجودم لرزید. حافظ را در دستم دید و گفت: برایم باز کن. باز کردم؛ خرم آن روز کزین منزل ویران بروم. گریست، من هم گریستم. گفتم: تو کیستی؟ گفت: مهره ای گم در صفحه شطرنج الهی!
من یک وقتی سر چند قسمت از مجله سوره نامه تندی به سید نوشتم که یعنی من رفتم و راهی خانه شدم. حالم خیلی خراب بود. حسابی شاکی بودم. پلک روی هم گذاشتم بی بی فاطمه سلام الله علیها را به خواب دیدم و شروع کردم به عرض حال و نالیدن از مجله، بی بی فرمود: با بچه من چکار داری؟ من باز از دست حوزه و سید نالیدم. باز بی بی فرمود: با بچه من چکار داری؟ برای بار سوم که این جمله را از زبان مبارک بی بی شنیدم، از خواب پریدم. وحشت سراپای وجودم را فرا گرفته بود و اصلاً به حال خودم نبودم؛ تا این که نامه ای از سید دریافت کردم. سید نوشته بود: یوسف جان! دوستت دارم. هر جا که می خواهی بروی، برو. هر کاری که می خواهی بکنی، بکن. ولی بدان برای من پارتی بازی شده و اجدادم هوایم را دارند. طاقت نیاوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض کردم: سید! پیش از رسیدن نامه ات خبر پارتی بازی ات را داشتم و آن چه را آن شب در خواب دیده بودم، گفتم. (نقل از یوسف میرشکاک)
همیشه 10-15 دقیقه که اذان نزدیک می شد زود آماده می شد. یک ربع، ده دقیقه آستینش را می دیدیم که بالا زده است و منتظر است. اعتقاد عجیبی به خواندن نماز سر وقت داشت. همیشه هم سفارش می کرد نماز را سر وقت بخوانید. یادم هست چند تا از بچه ها نشسته بودند و ایشان داشت وضو می گرفت. می گفت: شما چه بسیجی های هستید که نماز را اول وقت نمی خوانید.
خدمت مقام معظم انقلاب اسلامی، نائب امام عصر عجل الله فرجه حضرت آیت الله خامنه ای، ایدکم الله تعالی بتأییداته الخالصه
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته
امتثال امر، فرصتی برای عرض ارادت در این مرقوفه باقی نمی گذارد؛ لذا حقیر مستقیماً با استمداد از فضل بی منتهای رب العالمین وارد در اصل مطلب می شود. بعد از عرض این مختصر که:
ما با حضرت عالی به عنوان وصی امام امت (ره) و نائب امام زمان عجل الله فرجه تجدید بیعت کرده ایم و با بذل جان در راه اجرای فرامین شما ایستاده ایم. همان گونه که پیش از این درباره امام امت (ره) بوده ایم. بسیارند هنوز جوانانی که عشق به اسلام و شوق رضوان حق، آنان را در میدان انقلاب نگاه داشته است، با همان شوری که پیش از این داشته اند. خدا شاهد است که این سخن از سر کمال صدق و عمق قلوب همان جوانانی سرچشمه گرفته است که در تمام این هشت سال بار جنگ را بر شانه های ستبر خویش کشیدند. ما به جهاد فی سبیل الله عشق می ورزیم و این امری است فراتر از یک انجام وظیفه خشک و بی روح. این سخن یک فرد نیست، دست جماعتی عظیم است که به سوی حضرت شما دراز شده تا عاشقانه بیعت کند. بسیارند کسانی که می دانند شمشیر زدن در رکاب شما برای پیروزی حق از همان ارجی در پیش گاه خدا برخوردار است که شمشیر زدن در رکاب حضرت حجت سلام الله علیها و نه تنها آماده که مشتاق بذل جان هستند. سر ما و فرمان شما!
کم ترین مطیع شما، سید مرتضی آوینی
منبع: نشریه نسیم وحی، شماره 22
 

تبلیغات