تبلیغات

تبلیغات

حاج قاسم سلیمانی

داستان کوتاه (214)

مجموعه : داستان
داستان کوتاه (214)
چهارسال قبل اومدی با مادرت اینا خونه ما …

در زدی …

مادرم در رو باز كرد …

خواهرم هم بود …

نشستی پیششون …

مادرم گفت : پسرمن هنوز چند سالی كار داره … یك ترم دانشگاهش مونده … دو سال سربازی داره … چند سال سختی داره !

تو چشای مادرم نگاه كردی …

گفتی : من دوستش دارم … با همه چی می سازم

 

سه ماه بعد…

من وكیلم ؟

گفتی : بله

 

دو سال بعد

درسم تموم شد …

سربازی هم رفتم …

خونه گرفتیم (خانوادم خیلی كمك كردند ) …

دنبال كار گشتم …

چند بار كارم رو عوض كردم تا بلاخره یك كا ر خوب گرفتم …

مدیرتولید یك كارخانه شدم

تو دوست داشتی راحت تر زندگی كنی !

خونه بهتر … ماشین … امكانات بیشتر .

بیشتر كار كردم …بیشتر … بیشتر

خسته می شدم … برای همین كمتر تفریح می كردیم …

تو راضی نبودی …

می گفتی اینقدر كار می كنی نمی تونیم تفریح كنیم !

 

یك سال بعد

چرا خواهرم اینا ماشینشونو عوض كردند … ما هنوز یك ماشین قراضه هم نداریم ؟

چرا بابات اون خونشو تو … نمی ده به ما ؟

چرا من هروقت یه چیزی می خوام پول كم دارم ؟

 

یك سال بعدش

خونه رو داریم عوض می كنیم … می ریم خونه پدرم كه قبلا اجاره داده بود !

برات موبایل خریدم … كادوی تولد !

می خوام یك ماشین قسطی هم بردارم … هرچی باشه تو كارم جا اوفتادم !

 

چند ماه آخر

گفتی : ازدواج ما از اولش اشتباه بود …

تو اصلا به احساسات من اهمیت نمی دی !

یكسال پیش هم بهت گفتم …

من برای این زندگی خیلی تلاش كردم ….

هیچكس هم نفهمید … برای من همه چی تموم شدس !

گفتم : تو چون از خانوادت دوری احساس دلتنگی می كنی …

برو پیش مادرت اینا … بهتر شدی برگرد …

دو ماه موندی اونجا ( مادرم مدام به من سرمی زد )

برگشتی…

در زدی …

مادرم دررو باز كرد …

خواهرم پیشش بود …

تو چشای مادرم نگاه كردی و گفتی : من از شوهرم متنفرم …

مادرم : سكوت

خواهرم : چرا

تو : به احساسات من اهمیت نمی ده ؟

خواهرم : خیانت كرده ؟ خسیس بوده ؟ تنبل بوده ؟ بددهن بوده ؟ دروغ گفته ؟

تو : سكوت …

تو : من برای همه چی تموم شدس !

مادرم : پس برو

 

ازسركاربرمی گردم …

مادرم دررو باز می كنه …

خواهرم برام چائی می یاره …

پدرم كنارم می شینه …

مادرم هم كنارم می شینه …

تو چشاش نگاه می كنم …

میگم : تنها شدم
میگه : تنهات نمی ذاریم…

 
 

تبلیغات