زندگی بسیار عجیب و باورنکردنی این مرد با سه پا + عکسعکس های جالب و خلاقانه از یخبندان شهر ونیز !!این مرد بهترین شغل جهان را دارد! + تصاویر دیو سفید ، هنرهای تجسمی و بصری ایران (+عکس)تصاویر دلنشین و زیبا از مزرعه گل های سنیل در هند عکس های دیدنی اهلی کردن عقاب ها در مغولستان زندگی عجیب یک دختر داخل جسد خرس! + عکس لاغر شدن با نوشیدن آب، درست یا غلط؟ نتیجه 40 سال آب ندادن به باغچه توسط این مرد (+عکس) روشی وحشتناک و عجیب برای تبلیغ عسل !(+عکس) ۱۰ ارزش تربیتی و مهم که باید به کودکان بیاموزیدسیر ترشی صنعتی بهتر است یا خانگی؟موفقیت جراحی نوزاد عجیب 8 دست و پایی ! + عکسطرز تهیه و خوشمزه کردن زیره پلو کرمانیعجیب‌ترین روش‌های سفارش غذا در دنیا هشدار جدی درباره داروهای تبلیغی شبکه‌های ماهواره‌ای پوستر جشنواره فیلم کن 2014 رونمایی شد (+عکس)تصاویری از اتومبیل بی ام و M4 سال 2015فراموش کن (زیبای عاشقانه)شما باورتان می شود این ها کیک باشند؟ + (تصاویر)مساجد مهم جهان از نظر معماری، تاریخی و سیاسیپسر بچه هندی با بیشترین انگشت رکوردار گینس شد + عکس اولین گفتگوی خانوادگی و خصوصی نرگس محمدیرویایی ترین دهکده های ساحلی ایتالیا + (عکس)شیر مادر چه فوایدی دارد؟بهترین مقاصد مسافرتی در بهار + (تصاویر)بد قیافه ترین بازیگران موفق + تصاویر
سری جدید تصاویر خنده دار از گوشه کنار جهان ماشین لوکس پسر قلعه نویی + عکس عشق مادربزرگ به نوه اش !+ عکس گران ترین مجلس عروسی جهان (+عکس) تنبلی های دیدنی در سرتاسر جهان (عکس) عکسهایی از کلکسیونی از اتومبیل های شیک رونالدو اس ام اس های جدید طنز (94) ذرت مکزیکی نخورید ! هتلی جالب و شگفت انگیز در دل کویر (+ تصاویر)کاریکاتورهای جالب انصراف از یارانه اعتراض جالب یک مرد عربستانی نقص فنی اتومبیلش !+ عکسلذت دیدن این تصاویر جذاب را از دست ندهید عکس های از هزار جریب با طبیعتی بهشتی آنچه کم داریم ...(+عکس) ماجرای خواندنی دختر فراری که یک شب پیش یک طلبه ماند!زنان محافظ و بادی گارد ریاست جمهوری فسلطین! + تصاویر زنی که با کفش پاشنه بلند مردی را به قتل رساند !+ عکس عکس هایی از زندگی شکیرا با همسر و فرزندش گروگان گیری عجیب با ساتور در وسط خیابان (+ تصاویر) عجیب ترین مراسم تدفین در دنیا (+عکس) کثیف ترین جشنواره های معروف در جهان +تصاویر نوشیدنی هایی که به کاهش وزن کمک می کنند
پنج شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۳    ساعت: ۱۴:۳۱
تبلیغات
www.tapcd2012.ir      www.tapcd2012.ir
جستجوی مطالب
 

داستان های کوتاه و خواندنی (301)

از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم !


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...

داستان های کوتاه و خواندنی (301)

داستانی متفاوت از چوپان دروغگویی دیگر


یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...

یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.

آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!

پس مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...

چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!

مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.

بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.

اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراین بهتر است هیچگاه ""گوسفندان""، ""چماق"" و ""سگ های نگهبان"" خود را به یک نفر نسپاریم**.


داستان های کوتاه و خواندنی (301)

حکایت چهار دانشجو‎


چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی برای امتحانشون رو نداشتند.
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اینصورت که سر و رو شون رو کثیف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یک راست به پیش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند:


که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه ...

آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند.

استاد قبل از امتحان با اونها این نکته رو عنوان می کنه که بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس جدا بنشینند و امتحان بدن که آنها هم به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول می کنند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:

1. نام و نام خانوادگی؟
2 نمره

2. کدام لاستیک پنچر شده بود؟
18 نمره

الف. لاستیک سمت راست جلو
ب. لاستیک سمت چپ جلو
ج. لاستیک سمت راست عقب
د. لاستیك سمت چپ عقب

بنظر شما دوستان، آیا اون 4 دانشجو توانستند به سوالات پاسخ صحیح بدهند ؟!


داستان های کوتاه و خواندنی (301)

مورچه و سلیمان


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...

چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...



تعداد بازدید ۱۳۹۷۶ بار

ارسال به کلوب ارسال به فبس بوک ارسال به گوگل ارسال به فرند فید ارسال به فرند فید

ارسال این مطلب به ایمیل دوستان :

 

مجله خبری
موفقیت جراحی نوزاد عجیب 8 دست و پایی ! + عکس هشدار جدی درباره داروهای تبلیغی شبکه‌های ماهواره‌ایبا انصراف از دریافت یارانه از بیمه رایگان بهره مند شوید 3 همسایه ایران در رتبه بالاترین هزینه های نظامی در جهان بز گلپایگانی که 6 قلو زایمان کرد !+ عکس زنی که با کفش پاشنه بلند مردی را به قتل رساند !+ عکس گروگان گیری عجیب با ساتور در وسط خیابان (+ تصاویر) محرم جدیدترین سلاح ارتش جمهوری اسلامی ایران آزادی زن پرتاب کننده کفش به سمت هیلاری کلینتون (+عکس) آخرین قیمت سکه‌، طلا و ارز در بازار (+جدول) اقدام وحشیانه سعودی ها با این زن مسیحی (+عکس) اتهام به قتل کودک ۹ ماهه پاکستانی ! (+عکس) حراج نخستین ناو هواپیمابر هند (+عکس) افرادی که موفق به ثبت نام یارانه نشدن چیکار کنند ؟ دختر 15ساله عربستانی قهرمان جهاد نکاح شد!+ عکس در نظرسنجی های خلیج فارس یا خلیج ع رب ی شرکت نکنید پرسود ترین بازار در سال 2014 چیست ؟ زمان نام نویسی و درخواست یارانه جدید براساس کد ملی اولین شهردار زن محجبه تاریخ ترکیه برگزیده شد (+عکس) آغاز ساخت بلند ترین برج جهان در عربستان (+عکس)