موضوعات
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
پر بازدید ترین های ماه


















عکس های خنده دار از برخی از سوژه های ایرانی !رکورد دبدنی یک چینی بابینی اش !+ عکسعجیب و غریب ترین مهریه ها در ایران !پدربی رحمی که خود و فرزندانش را منفجر کردکفش دختر و پسرها در مکانهای مختلف + عکستا حالا به پرچم نروژ دقت کردیـن؟ عکس مسابقه طناب کشی همسر اوباما در کاخ سفید + عکسگلشیفته در نقش یک رقاصه + عکسشیر زن به این می گن !! (عکس)رقص دختر و پسر در نمازخانه دانشگاه + تصاویربلندترین هتل دنیا در دبی افتتاح می شود + تصاویرمحمدرضا گلزار و امین حیایی در فیلم ساخت ایران + عکسپل دیدنی معروف به حضرت موسی هلند + تصاویرحلقه های ازدواج شاهزاده های سلطنتی ! + عکسماشین هایی ایرانی از ماشین بازهای ایرانی !مدل موی کوتاه دخترانه 2012کشف جسد 3 روستایی بجنورد در دره برفی + تصاویر5 کشته در تصادف پیکان و کامیون + عکسبزرگ ترین قرآن با طلا در تهران (عکس)قصری رویایی در کامرانیه تهران +تصاویرآشنایی با سریعترین بوگاتی دنیا !! + تصاویرعشق و عاشقی های زودهنگام !آموزش مقدماتی شمع سازیآیا فضیلت سوره نحل را می دانید ؟
شناخت گیاهان دارویی جهانمستند اسلام امپراتوری ایمانپک سینتی سایزر حرفه ای
كارتون جذاب و ديدني چوبين مستند غار کریستالیآموزش حرفه ای پیانوآموزش تناسب اندام مغزآموزش مقدماتی زبان چینیافکتهای صوتی شرکت BBCپک طرحهای لایه باز آماده 1آموزش اسرار رتوش فتوشاپآموزش آشپزی غذاهای مکزیکیآموزش تند خوانیآموزش زراعت برنجمستند ساخت خودرو فراریمستند همگام با موسیقی پاپنحوه کار با بیلر (بسته بند)آموزش ژنتیک و اصلاح نژاد دامنرم افزارهای آبیاری و زهکشیمستند مرگبارترین جاده هاآموزش آشپزی غذاهای چینیآموزش پیشرفته جبر
تی شرت محرم (طرح عاشورا)
عجیب ترین و جالبترین عاشق و معشوق جهان+ عکسبا دیدن این عکس ها میگن Oh My God !دختر از کرمان که بعلت بیماری در یخچال زندگی میکند + عکسهمه چیز در مورد علی دایی + تمامی تصاویر کمیابعکسهای خنده دار( بهمن 90 )چند عکس دیدنی از سوژه های ایرانی !جوان ها از این مرد مسن درس بگیرید !! + تصاویرالهام حمیدی و برادرش (عکس)نامه عاشقانه یک قصاب !! + عکستصاویر طنز و خنده دار ( مجله طنز هفته )یادش بخیر چه زود گذشت ! + تصاویرعکس های رستورانی فوق العاده دیدنی زیر آبشار!بازیگر خوب لعیا زنگنه با گریمی متفاوت !! +عکس جدید ترین عکس های آتلیه ای بازیگران در بهمن 90 محمدرضا گلزار بدون گریم در کنسرت (عکس)نصیحت هایی برای رفتن به خواستگاری (طنز آمیز)الناز شاکردوست در ماشین آمبولانس !کوچه ای که فقط یک نفر به زور از آن رد می شود !+ عکساولین انسان بدون قلب جهان + عکسرقص دختر و پسر در نمازخانه دانشگاه + تصاویرگلشیفته در نقش یک رقاصه + عکستست جالب و خواندنی احساسی هستید یا منطقی؟اسم چس فیل از کجا آمده ؟!
گالری عکس
کودکان هندی به یاد گاندی لباس پوشیدن !! + عکس
30 ام ژانویه هر سال یادآور ترور شخصیتی است که با تاریخ سازی خود یک ملت را از استعمار نج...
[ ادامه مطلب ... ]
عکس هایی از هنرمندان و ستارگان موسیقی ایرانی
اولین گردهمایی صمیمانه هنرمندان صحنه و مراسم تقدیر از هنرمندان پیشکسوت توسط انجمن صنفی ...
[ ادامه مطلب ... ]
مدل لباس های بافتنی دخترانه و زنانه
مدل لباس قلاب بافی زنانه
لباس بافتنی زنانه
لباسهای بافتنی دخترانه ...
[ ادامه مطلب ... ]
جستجوی مطالب
قدرت عجیب یک کودک
جمعیتی عظیم، مردی را در خیابان می بردند، بازوهای مرد با ریسمان بسته شده بود. مرد، بلند قد و راست قامت بود، سرش را بالا گرفت و همچون پادشاهی گام برداشت.
از سیمای باوقارش آشكار بود كه او مردمی را كه احاطه اش كرده بودند تحقیر می كرد و از آنان متنفر بود. جمعیتی که با ابراز تنفر فریاد می زدند : "به او شلیك كنید! بكشیدش، همین الآن! گلویش را ببرید! او جنایتكار است! بكشیدش!"
او افسری بود كه، در جریان شورش مردم، از حکومت جانبداری كرده بود. اكنون مردم او را گرفته بودند، و برای اجرای مجازات اش می آوردند.
مرد با شگفتی با خود گفت: "اكنون چه كاری می توانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای همیشه پیروز نمی شود. هیچ كاری نمی توانم بكنم. شاید زمان مرگ من فرا رسیده است. شاید این سرنوشت من است." با وجود آنكه ناامید بود، با خونسردی شانه هایش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسیركنندگانش زد.
فریادها ادامه یافت. مرد شنید كه فردی می گوید: "خودش است! همان افسر است! همین امروز صبح بود كه او به طرف ما تیراندازی می كرد."
جمعیت با بی رحمی به جلو فشار آوردند، و او را به جلو بردند. وقتی آن ها به خیابانی كه از اجساد مردگان دیروز پر شده بود آمدند، اجساد هنوز در پیاده روها انباشته شده و توسط سربازان دولت حفاظت می شد. جمعیت خشمگین شدند. "چرا منتظر مانده اید؟ بكشیدش!"
زندانی روی در هم كشید و سر خود را بالاتر گرفت. جمعیت او را تحقیر كردند، اما او بیش تر از آنچه آن ها از او متنفر بودند، از آن ها متنفر بود.
چند زن با هیجان شدید فریاد زدند: "بكشیدش! همه شان را بكشید! جاسوس ها را بكشید! روسا را! وزرا را! اراذل را! همه شان را بكشید!" اما رهبر جمعیت اصرار داشت تا او را جلوتر بیاورند، درست پایین میدان شهر، جایی كه قرار بود جلوی چشمان تمام جمعیت كشته شود.
آن ها خیلی از میدان شهر دور نبودند هنگامی كه، در یك سكوت بی سابقه، گریه ی گوشخراش كودكی در پشت جمعیت شنیده شد!
"پدر! پدر!" پسر بچه ی شش ساله ای از میان جمعیت فشار آورد تا به زندانی نزدیك تر شود. "پدر! آن ها می خواهند با تو چه كنند؟ صبر كن، صبر كن، مرا با خود ببر، مرا ببر."
داد و فریادهای مردم خشمگین در نقطه ای كه كودك بود متوقف شد، جمعیت از هم جدا شدند تا به او اجازه ی عبور بدهند، گویی كودك كنترل عجیبی بر روی مردم داشت.
زنی گفت: "نگاهش كنید! چه پسر بچه ی دوست داشتنی یی!"
كودك فریاد زد: "پدر! من می خواهم با پدرم بروم!"
"چند سالته، بچه؟"
پسر جواب داد: "با پدرم چه می كنید؟"
یكی از مردان از داخل جمعیت گفت: "برو خونه، پسر. برو پیش مادرت."
اما افسر صدای پسرش و آنچه را كه كه مردم به او گفتند، شنیده بود. چهره اش غمگین تر شد، و شانه هایش در میان ریسمان هایی كه او را بسته بود پایین افتاد. او در جواب مردی كه چند لحظه پیش صحبت كرده بود فریاد زد: "او مادر ندارد!"
پسر خود را از میان جمعیت به جلو كشید. سرانجام به پدرش رسید و از بازوهای او بالا رفت. جمعیت به فریاد زدن ادامه داد: "بكشیدش! او را دار بزنید! این رذل را بكشید!"
پدر پرسید: "چرا خانه را ترك كردی؟"
پسر گفت: "آن ها می خواهند با تو چه كنند؟"
"گوش كن، از تو می خواهم كه كاری برای من بكنی."
"چه كاری؟"
"تو كاترین را می شناسی؟"
"همسایه مان؟ البته."
"پس گوش كن. بدو. برو پیش او بمان. من خیلی زود به آنجا می آیم."
پسرك گفت: "من بدون تو نمی روم"، سپس شروع به گریه كرد.
"چرا؟ چرا نمی روی؟"
"آن ها می خواهند تو را بكشند."
"آه نه، این فقط یك بازی است. آن ها فقط دارند بازی می كنند." زندانی با مهربانی پسرش را از خود جدا كرد و خطاب به مردی كه جمعیت را رهبری می كرد گفت:
"گوش كن، هر طور و هر موقع كه می خواهید مرا بكشید، اما این كار را در حضور فرزند من انجام ندهید"، و به پسر اشاره كرد. "برای دو دقیقه مرا باز كنید و دستانم را بگیرید و به فرزندم نشان دهید كه شما دوستان من هستید و قصد هیچ گونه صدمه زدن را ندارید، بعد از این او ما را ترك خواهدكرد. پس از آن... پس از آن می توانید دوباره مرا ببندید، و مرا هرگونه كه می خواهید بكشید."
رهبر جمعیت موافق بود.
سپس زندانی با دستان خویش پسر را گرفت و گفت: "پسر خوبی باش، حالا، فرزندم. برو پیش كاترین."
"اما تو چی؟"
"من خیلی زود در خانه ام، كمی بعد. برو، پسر خوبی باش."
پسر به پدرش زل زد، سرش را به یك طرف كج كرد سپس به طرف دیگر. برای مدتی فكر كرد. "تو واقعاً به خانه می آیی؟"
"برو پسرم، من می آیم."
"می آیی؟" و پسر از پدرش اطاعت كرد.
زنی او را به بیرون جمعیت راهنمایی كرد.
اكنون پسر رفته بود. زندانی نفس خود را فرو برد و سرانجام گفت: "من آماده ام، اكنون می توانید مرا بكشید".
اما پس از آن چیزی رخ داد، چیزی غیرقابل توصیف و دور از انتظار ...
در یك آن، وجدان همه ی آن جمعیت بی رحم و نامهربان كه وجودشان مملو از تنفر بود بیدار شد.
یك زن گفت: "می دانید چه شده؟ بگذارید او برود."
دیگری با او همراه شد: "خداوند در مورد او قضاوت خواهدكرد. بگذارید برود".
دیگران نیز زمزمه كردند: "آری بگذارید برود! بگذارید برود." و بلافاصله تمام جمعیت برای آزادی او فریاد می زدند.
افسر آزادشده و سربلند ـ كه چند لحظه ی پیش از آن جمعیت متنفر بود ـ شروع به گریه كرد. دستانش را بر روی صورتش گذاشت. و سپس، مانند فردی گناهكار، به سوی جمعیت دوید، و كسی او را متوقف نكرد.
گرچه "خشم" پاسخ طبیعی و موجه در برابر نابرابریها، صدمه دیدن ها یا مورد هر ظلم و خشونتی قرار گرفتن است و این احساس بخشی از احساسات واقعی بشر است، اما "عواطف انسانی" و گذشتی که از محبت حاصل شود نیز حقیقتی است که بشر همواره آن را محترم شمرده است ...
تعداد بازدید ۳۴۲ بار
مطالب مرتبط
داستان کوتاه (214)داستان آموزنده تحمل درد عشقداستان گدایی ملانصرالدین !!داستان کوتاه آموزندهبیایید واقعاً مردانه زن ها را گرامی بداریم... (15+) داستان دلیلی برای لزوم افزایش حقوق خدمتکار!!!داستان جالب آقای گاو !داستان شهر ممنوعه !!نامه ای به خدا که به واقعیت پیوست !!!داستان بومیان آمازون که باید از آن عبرت گرفت !!داستان دیوانه و مردمخوشبخت ترین آدم روی زمین (داستان)زنگ تفریح داستان کوتاهداستان خدا و گنجشک !!!!داستان هیزم شکن و جنیفر لوپز !!!!یک داستان عشقی بسیار جالب و مقداری با ارزشداستانی جالب از فردریک کبیرحاکم گذشته آلمان !!یک اشتباه برای اینکه ...!!!به این میگن مخ زنی و پیدا کردن شوهر+ داستان طنزداستان آموزنده قاتل و میوه فروش
اس ام اس جدید
عکسهای بازیگران
©
کلیه
حقوق برای سایت تکنار محفوظ است.
تمامی مطالب این
پایگاه تحت نظارت و مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.
جمعیتی عظیم، مردی را در خیابان می بردند، بازوهای مرد با ریسمان بسته شده بود. مرد، بلند قد و راست قامت بود، سرش را بالا گرفت و همچون پادشاهی گام برداشت.
از سیمای باوقارش آشكار بود كه او مردمی را كه احاطه اش كرده بودند تحقیر می كرد و از آنان متنفر بود. جمعیتی که با ابراز تنفر فریاد می زدند : "به او شلیك كنید! بكشیدش، همین الآن! گلویش را ببرید! او جنایتكار است! بكشیدش!"
او افسری بود كه، در جریان شورش مردم، از حکومت جانبداری كرده بود. اكنون مردم او را گرفته بودند، و برای اجرای مجازات اش می آوردند.
مرد با شگفتی با خود گفت: "اكنون چه كاری می توانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای همیشه پیروز نمی شود. هیچ كاری نمی توانم بكنم. شاید زمان مرگ من فرا رسیده است. شاید این سرنوشت من است." با وجود آنكه ناامید بود، با خونسردی شانه هایش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسیركنندگانش زد.
فریادها ادامه یافت. مرد شنید كه فردی می گوید: "خودش است! همان افسر است! همین امروز صبح بود كه او به طرف ما تیراندازی می كرد."
جمعیت با بی رحمی به جلو فشار آوردند، و او را به جلو بردند. وقتی آن ها به خیابانی كه از اجساد مردگان دیروز پر شده بود آمدند، اجساد هنوز در پیاده روها انباشته شده و توسط سربازان دولت حفاظت می شد. جمعیت خشمگین شدند. "چرا منتظر مانده اید؟ بكشیدش!"
زندانی روی در هم كشید و سر خود را بالاتر گرفت. جمعیت او را تحقیر كردند، اما او بیش تر از آنچه آن ها از او متنفر بودند، از آن ها متنفر بود.
چند زن با هیجان شدید فریاد زدند: "بكشیدش! همه شان را بكشید! جاسوس ها را بكشید! روسا را! وزرا را! اراذل را! همه شان را بكشید!" اما رهبر جمعیت اصرار داشت تا او را جلوتر بیاورند، درست پایین میدان شهر، جایی كه قرار بود جلوی چشمان تمام جمعیت كشته شود.
آن ها خیلی از میدان شهر دور نبودند هنگامی كه، در یك سكوت بی سابقه، گریه ی گوشخراش كودكی در پشت جمعیت شنیده شد!
"پدر! پدر!" پسر بچه ی شش ساله ای از میان جمعیت فشار آورد تا به زندانی نزدیك تر شود. "پدر! آن ها می خواهند با تو چه كنند؟ صبر كن، صبر كن، مرا با خود ببر، مرا ببر."
داد و فریادهای مردم خشمگین در نقطه ای كه كودك بود متوقف شد، جمعیت از هم جدا شدند تا به او اجازه ی عبور بدهند، گویی كودك كنترل عجیبی بر روی مردم داشت.
زنی گفت: "نگاهش كنید! چه پسر بچه ی دوست داشتنی یی!"
كودك فریاد زد: "پدر! من می خواهم با پدرم بروم!"
"چند سالته، بچه؟"
پسر جواب داد: "با پدرم چه می كنید؟"
یكی از مردان از داخل جمعیت گفت: "برو خونه، پسر. برو پیش مادرت."
اما افسر صدای پسرش و آنچه را كه كه مردم به او گفتند، شنیده بود. چهره اش غمگین تر شد، و شانه هایش در میان ریسمان هایی كه او را بسته بود پایین افتاد. او در جواب مردی كه چند لحظه پیش صحبت كرده بود فریاد زد: "او مادر ندارد!"
پسر خود را از میان جمعیت به جلو كشید. سرانجام به پدرش رسید و از بازوهای او بالا رفت. جمعیت به فریاد زدن ادامه داد: "بكشیدش! او را دار بزنید! این رذل را بكشید!"
پدر پرسید: "چرا خانه را ترك كردی؟"
پسر گفت: "آن ها می خواهند با تو چه كنند؟"
"گوش كن، از تو می خواهم كه كاری برای من بكنی."
"چه كاری؟"
"تو كاترین را می شناسی؟"
"همسایه مان؟ البته."
"پس گوش كن. بدو. برو پیش او بمان. من خیلی زود به آنجا می آیم."
پسرك گفت: "من بدون تو نمی روم"، سپس شروع به گریه كرد.
"چرا؟ چرا نمی روی؟"
"آن ها می خواهند تو را بكشند."
"آه نه، این فقط یك بازی است. آن ها فقط دارند بازی می كنند." زندانی با مهربانی پسرش را از خود جدا كرد و خطاب به مردی كه جمعیت را رهبری می كرد گفت:
"گوش كن، هر طور و هر موقع كه می خواهید مرا بكشید، اما این كار را در حضور فرزند من انجام ندهید"، و به پسر اشاره كرد. "برای دو دقیقه مرا باز كنید و دستانم را بگیرید و به فرزندم نشان دهید كه شما دوستان من هستید و قصد هیچ گونه صدمه زدن را ندارید، بعد از این او ما را ترك خواهدكرد. پس از آن... پس از آن می توانید دوباره مرا ببندید، و مرا هرگونه كه می خواهید بكشید."
رهبر جمعیت موافق بود.
سپس زندانی با دستان خویش پسر را گرفت و گفت: "پسر خوبی باش، حالا، فرزندم. برو پیش كاترین."
"اما تو چی؟"
"من خیلی زود در خانه ام، كمی بعد. برو، پسر خوبی باش."
پسر به پدرش زل زد، سرش را به یك طرف كج كرد سپس به طرف دیگر. برای مدتی فكر كرد. "تو واقعاً به خانه می آیی؟"
"برو پسرم، من می آیم."
"می آیی؟" و پسر از پدرش اطاعت كرد.
زنی او را به بیرون جمعیت راهنمایی كرد.
اكنون پسر رفته بود. زندانی نفس خود را فرو برد و سرانجام گفت: "من آماده ام، اكنون می توانید مرا بكشید".
اما پس از آن چیزی رخ داد، چیزی غیرقابل توصیف و دور از انتظار ...
در یك آن، وجدان همه ی آن جمعیت بی رحم و نامهربان كه وجودشان مملو از تنفر بود بیدار شد.
یك زن گفت: "می دانید چه شده؟ بگذارید او برود."
دیگری با او همراه شد: "خداوند در مورد او قضاوت خواهدكرد. بگذارید برود".
دیگران نیز زمزمه كردند: "آری بگذارید برود! بگذارید برود." و بلافاصله تمام جمعیت برای آزادی او فریاد می زدند.
افسر آزادشده و سربلند ـ كه چند لحظه ی پیش از آن جمعیت متنفر بود ـ شروع به گریه كرد. دستانش را بر روی صورتش گذاشت. و سپس، مانند فردی گناهكار، به سوی جمعیت دوید، و كسی او را متوقف نكرد.
گرچه "خشم" پاسخ طبیعی و موجه در برابر نابرابریها، صدمه دیدن ها یا مورد هر ظلم و خشونتی قرار گرفتن است و این احساس بخشی از احساسات واقعی بشر است، اما "عواطف انسانی" و گذشتی که از محبت حاصل شود نیز حقیقتی است که بشر همواره آن را محترم شمرده است ...
از سیمای باوقارش آشكار بود كه او مردمی را كه احاطه اش كرده بودند تحقیر می كرد و از آنان متنفر بود. جمعیتی که با ابراز تنفر فریاد می زدند : "به او شلیك كنید! بكشیدش، همین الآن! گلویش را ببرید! او جنایتكار است! بكشیدش!"
او افسری بود كه، در جریان شورش مردم، از حکومت جانبداری كرده بود. اكنون مردم او را گرفته بودند، و برای اجرای مجازات اش می آوردند.
مرد با شگفتی با خود گفت: "اكنون چه كاری می توانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای همیشه پیروز نمی شود. هیچ كاری نمی توانم بكنم. شاید زمان مرگ من فرا رسیده است. شاید این سرنوشت من است." با وجود آنكه ناامید بود، با خونسردی شانه هایش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسیركنندگانش زد.
فریادها ادامه یافت. مرد شنید كه فردی می گوید: "خودش است! همان افسر است! همین امروز صبح بود كه او به طرف ما تیراندازی می كرد."
جمعیت با بی رحمی به جلو فشار آوردند، و او را به جلو بردند. وقتی آن ها به خیابانی كه از اجساد مردگان دیروز پر شده بود آمدند، اجساد هنوز در پیاده روها انباشته شده و توسط سربازان دولت حفاظت می شد. جمعیت خشمگین شدند. "چرا منتظر مانده اید؟ بكشیدش!"
زندانی روی در هم كشید و سر خود را بالاتر گرفت. جمعیت او را تحقیر كردند، اما او بیش تر از آنچه آن ها از او متنفر بودند، از آن ها متنفر بود.
چند زن با هیجان شدید فریاد زدند: "بكشیدش! همه شان را بكشید! جاسوس ها را بكشید! روسا را! وزرا را! اراذل را! همه شان را بكشید!" اما رهبر جمعیت اصرار داشت تا او را جلوتر بیاورند، درست پایین میدان شهر، جایی كه قرار بود جلوی چشمان تمام جمعیت كشته شود.
آن ها خیلی از میدان شهر دور نبودند هنگامی كه، در یك سكوت بی سابقه، گریه ی گوشخراش كودكی در پشت جمعیت شنیده شد!
"پدر! پدر!" پسر بچه ی شش ساله ای از میان جمعیت فشار آورد تا به زندانی نزدیك تر شود. "پدر! آن ها می خواهند با تو چه كنند؟ صبر كن، صبر كن، مرا با خود ببر، مرا ببر."
داد و فریادهای مردم خشمگین در نقطه ای كه كودك بود متوقف شد، جمعیت از هم جدا شدند تا به او اجازه ی عبور بدهند، گویی كودك كنترل عجیبی بر روی مردم داشت.
زنی گفت: "نگاهش كنید! چه پسر بچه ی دوست داشتنی یی!"
كودك فریاد زد: "پدر! من می خواهم با پدرم بروم!"
"چند سالته، بچه؟"
پسر جواب داد: "با پدرم چه می كنید؟"
یكی از مردان از داخل جمعیت گفت: "برو خونه، پسر. برو پیش مادرت."
اما افسر صدای پسرش و آنچه را كه كه مردم به او گفتند، شنیده بود. چهره اش غمگین تر شد، و شانه هایش در میان ریسمان هایی كه او را بسته بود پایین افتاد. او در جواب مردی كه چند لحظه پیش صحبت كرده بود فریاد زد: "او مادر ندارد!"
پسر خود را از میان جمعیت به جلو كشید. سرانجام به پدرش رسید و از بازوهای او بالا رفت. جمعیت به فریاد زدن ادامه داد: "بكشیدش! او را دار بزنید! این رذل را بكشید!"
پدر پرسید: "چرا خانه را ترك كردی؟"
پسر گفت: "آن ها می خواهند با تو چه كنند؟"
"گوش كن، از تو می خواهم كه كاری برای من بكنی."
"چه كاری؟"
"تو كاترین را می شناسی؟"
"همسایه مان؟ البته."
"پس گوش كن. بدو. برو پیش او بمان. من خیلی زود به آنجا می آیم."
پسرك گفت: "من بدون تو نمی روم"، سپس شروع به گریه كرد.
"چرا؟ چرا نمی روی؟"
"آن ها می خواهند تو را بكشند."
"آه نه، این فقط یك بازی است. آن ها فقط دارند بازی می كنند." زندانی با مهربانی پسرش را از خود جدا كرد و خطاب به مردی كه جمعیت را رهبری می كرد گفت:
"گوش كن، هر طور و هر موقع كه می خواهید مرا بكشید، اما این كار را در حضور فرزند من انجام ندهید"، و به پسر اشاره كرد. "برای دو دقیقه مرا باز كنید و دستانم را بگیرید و به فرزندم نشان دهید كه شما دوستان من هستید و قصد هیچ گونه صدمه زدن را ندارید، بعد از این او ما را ترك خواهدكرد. پس از آن... پس از آن می توانید دوباره مرا ببندید، و مرا هرگونه كه می خواهید بكشید."
رهبر جمعیت موافق بود.
سپس زندانی با دستان خویش پسر را گرفت و گفت: "پسر خوبی باش، حالا، فرزندم. برو پیش كاترین."
"اما تو چی؟"
"من خیلی زود در خانه ام، كمی بعد. برو، پسر خوبی باش."
پسر به پدرش زل زد، سرش را به یك طرف كج كرد سپس به طرف دیگر. برای مدتی فكر كرد. "تو واقعاً به خانه می آیی؟"
"برو پسرم، من می آیم."
"می آیی؟" و پسر از پدرش اطاعت كرد.
زنی او را به بیرون جمعیت راهنمایی كرد.
اكنون پسر رفته بود. زندانی نفس خود را فرو برد و سرانجام گفت: "من آماده ام، اكنون می توانید مرا بكشید".
اما پس از آن چیزی رخ داد، چیزی غیرقابل توصیف و دور از انتظار ...
در یك آن، وجدان همه ی آن جمعیت بی رحم و نامهربان كه وجودشان مملو از تنفر بود بیدار شد.
یك زن گفت: "می دانید چه شده؟ بگذارید او برود."
دیگری با او همراه شد: "خداوند در مورد او قضاوت خواهدكرد. بگذارید برود".
دیگران نیز زمزمه كردند: "آری بگذارید برود! بگذارید برود." و بلافاصله تمام جمعیت برای آزادی او فریاد می زدند.
افسر آزادشده و سربلند ـ كه چند لحظه ی پیش از آن جمعیت متنفر بود ـ شروع به گریه كرد. دستانش را بر روی صورتش گذاشت. و سپس، مانند فردی گناهكار، به سوی جمعیت دوید، و كسی او را متوقف نكرد.
گرچه "خشم" پاسخ طبیعی و موجه در برابر نابرابریها، صدمه دیدن ها یا مورد هر ظلم و خشونتی قرار گرفتن است و این احساس بخشی از احساسات واقعی بشر است، اما "عواطف انسانی" و گذشتی که از محبت حاصل شود نیز حقیقتی است که بشر همواره آن را محترم شمرده است ...
تعداد بازدید ۳۴۲ بار
مطالب مرتبط
داستان کوتاه (214)داستان آموزنده تحمل درد عشقداستان گدایی ملانصرالدین !!داستان کوتاه آموزندهبیایید واقعاً مردانه زن ها را گرامی بداریم... (15+) داستان دلیلی برای لزوم افزایش حقوق خدمتکار!!!داستان جالب آقای گاو !داستان شهر ممنوعه !!نامه ای به خدا که به واقعیت پیوست !!!داستان بومیان آمازون که باید از آن عبرت گرفت !!داستان دیوانه و مردمخوشبخت ترین آدم روی زمین (داستان)زنگ تفریح داستان کوتاهداستان خدا و گنجشک !!!!داستان هیزم شکن و جنیفر لوپز !!!!یک داستان عشقی بسیار جالب و مقداری با ارزشداستانی جالب از فردریک کبیرحاکم گذشته آلمان !!یک اشتباه برای اینکه ...!!!به این میگن مخ زنی و پیدا کردن شوهر+ داستان طنزداستان آموزنده قاتل و میوه فروش
اس ام اس جدید
عکسهای بازیگران
© کلیه حقوق برای سایت تکنار محفوظ است.
تمامی مطالب این پایگاه تحت نظارت و مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.
مطالب ارسالی شما




