موضوعات
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
پر بازدید ترین های ماه


















عکس های خنده دار از برخی از سوژه های ایرانی !رکورد دبدنی یک چینی بابینی اش !+ عکسعجیب و غریب ترین مهریه ها در ایران !پدربی رحمی که خود و فرزندانش را منفجر کردکفش دختر و پسرها در مکانهای مختلف + عکستا حالا به پرچم نروژ دقت کردیـن؟ عکس مسابقه طناب کشی همسر اوباما در کاخ سفید + عکسگلشیفته در نقش یک رقاصه + عکسشیر زن به این می گن !! (عکس)رقص دختر و پسر در نمازخانه دانشگاه + تصاویربلندترین هتل دنیا در دبی افتتاح می شود + تصاویرمحمدرضا گلزار و امین حیایی در فیلم ساخت ایران + عکسپل دیدنی معروف به حضرت موسی هلند + تصاویرحلقه های ازدواج شاهزاده های سلطنتی ! + عکسماشین هایی ایرانی از ماشین بازهای ایرانی !مدل موی کوتاه دخترانه 2012کشف جسد 3 روستایی بجنورد در دره برفی + تصاویر5 کشته در تصادف پیکان و کامیون + عکسبزرگ ترین قرآن با طلا در تهران (عکس)قصری رویایی در کامرانیه تهران +تصاویرآشنایی با سریعترین بوگاتی دنیا !! + تصاویرعشق و عاشقی های زودهنگام !آموزش مقدماتی شمع سازیآیا فضیلت سوره نحل را می دانید ؟
کارتون اژدها سوارانآرشیو کامل مسابقات کشتی کجآموزش حرفه ای هیپ هاپآموزش حرفه ای حقه های گیتارکارتون آی کیو سانکارتون لاک پشت های نینجا
۳۶ قسمت از كارتون زيباي تام و جري مستند اسکیت سواران مطرحتاریخ ابن خلدونمستند 100 ماشین برتر دنیاآموزش ویولن (مبتدی تا پیشرفته)کارتون میگ میگآموزش چگونگی طراحی حیواناتپک فون آتلیه کودککارتون اسمورفها (The Smurfs)آموزش افزایش ترافیک سایتآموزش آشپزی غذاهای کارائیبمجموعه تصاویر 2009 (سری 1)آموزش ایروبیک بانوان (سری 2)آموزش ساخت موزیک به کودکمستند سرعت حقیقی 2آموزش اینترنتژورنال لباس مردانه 2012
عجیب ترین و جالبترین عاشق و معشوق جهان+ عکسبا دیدن این عکس ها میگن Oh My God !دختر از کرمان که بعلت بیماری در یخچال زندگی میکند + عکسهمه چیز در مورد علی دایی + تمامی تصاویر کمیابعکسهای خنده دار( بهمن 90 )چند عکس دیدنی از سوژه های ایرانی !جوان ها از این مرد مسن درس بگیرید !! + تصاویرالهام حمیدی و برادرش (عکس)نامه عاشقانه یک قصاب !! + عکستصاویر طنز و خنده دار ( مجله طنز هفته )یادش بخیر چه زود گذشت ! + تصاویرعکس های رستورانی فوق العاده دیدنی زیر آبشار!بازیگر خوب لعیا زنگنه با گریمی متفاوت !! +عکس جدید ترین عکس های آتلیه ای بازیگران در بهمن 90 محمدرضا گلزار بدون گریم در کنسرت (عکس)نصیحت هایی برای رفتن به خواستگاری (طنز آمیز)الناز شاکردوست در ماشین آمبولانس !کوچه ای که فقط یک نفر به زور از آن رد می شود !+ عکساولین انسان بدون قلب جهان + عکسرقص دختر و پسر در نمازخانه دانشگاه + تصاویرگلشیفته در نقش یک رقاصه + عکستست جالب و خواندنی احساسی هستید یا منطقی؟اسم چس فیل از کجا آمده ؟!
گالری عکس
کودکان هندی به یاد گاندی لباس پوشیدن !! + عکس
30 ام ژانویه هر سال یادآور ترور شخصیتی است که با تاریخ سازی خود یک ملت را از استعمار نج...
[ ادامه مطلب ... ]
عکس هایی از هنرمندان و ستارگان موسیقی ایرانی
اولین گردهمایی صمیمانه هنرمندان صحنه و مراسم تقدیر از هنرمندان پیشکسوت توسط انجمن صنفی ...
[ ادامه مطلب ... ]
مدل لباس های بافتنی دخترانه و زنانه
مدل لباس قلاب بافی زنانه
لباس بافتنی زنانه
لباسهای بافتنی دخترانه ...
[ ادامه مطلب ... ]
جستجوی مطالب
ارواح نیز با تکنولوژی پیشرفت می کنند
روی کاناپه مقابل پدرم، فرانک نشسته بودم، در حالی که به شدت احساس کلافگی و بی حوصلگی می کردم.
درست چهار روز قبل، همسر پدرم یعنی سادی شصت و نه ساله به علت حمله قلبی از دنیا رفته بود.
از آن به بعد، تمام مدت پیش پدر پنجاه و نه ساله ام بودم و دلداریش می دادم و همسرم دیوید سی و دو ساله در خانه خودمان از فرزندانمان مری یازده ساله و جیک نه ساله نگه داری می کرد. او از من خواسته بود تاهر زمانی که صلاح می دانم، پیش پدرم بمانم و او را تنها نگذارم.
چهار روز گذشته، در فضایی غم بار، پر اشک و آه و سکوت سپری شده بود. هنوز بوی دود سیگار سادی در فضا به مشام می خورد، انگار هر لحظه امکان داشت سرش را از در داخل کند و همان لبخند بلند بالا و شادی را به چهره بنشاند که همیشه به چهره شیرینش داشت.
ولی البته که چنین چیزی امکان پذیر نبود، چون دیگر در قید حیات نبود! و حالا در حالی که نگاه های خیره من و پدرم بر روی کیف دستی مشکی سادی ثابت مانده بود که روی میز کنار صندلی اش قرار داشت، بی اختیار به آن روز، حدود دو ماه قبل فکر می کردم.
آن روز، هر سه در سالن پذیرایی خانه نشسته بودیم که سادی که چشمانش از فرط شوق و ذوق برق می زد، دست داخل کیفش کرد و خنده کنان، تلفن همراهی را از داخل آن بیرون کشید و گفت:« این را ببینید! هنوز نمی توانم خوب با دکمه ها و کلید هایش کار کنم، ولی توانسته ام چند پیامک ارسال کنم.» همزمان پدرم هم خندید و با چشمان گرد کرده اش، تلفن همراهش را برداشت و آن را به من نشان داد و گفت: « ببین، چه پیامکی برایم فرستاده است: عزیزم چای حاضر است.» خندیدم و گفتم: « اتفاقاً جالب است. فقط باید نحوه استفاده از کلید ایجاد فاصله بین کلمات و حروف را یاد بگیری.»
او همه حروف و کلمات را به هم چسبانده بود و از دیدن آن خنده ام گرفته بود. سادی مانند بچه ها زد زیر خنده و گفت:« همین که توانسته ام چند کلمه تایپ کنم، هنر کرده ام.» از آن به بعد، او تلفن همراهش، تبدیل به دو یار جدا نشدنی از هم شدند و همیشه هم پیامک های او یک شکل بودند:« پشت سر هم، چسبیده به هم و بدون هیچگونه فاصله ای بین کلمات.»
و حالا در حالی که پدرم با چشمانی اشک بار، کیف دستی حامل تلفن همراه محبوب سادی را بر می داشت، معلوم بود که حسابی دلتنگ همسر از دست رفته اش شده است. پدر با صدایی گرفته و بغض آلود گفت:«می خواهم کیف سادی را پیش خودش ببرم.» پدرم کیف او را محکم بغل کرد و به اتفاق راهی بیمارستانی شدیم که جنازه سادی در سرد خانه اش نگهداری می شد.
در آنجا به سراغ تابوت سادی رفتیم. پیراهنی یاسی رنگ به تن داشت و انگار در خوابی عمیق فرو رفته بود. وقتی پدر کیف او را در کنارش قرار داد، بغضم ترکید و صدای هق هق زدنم به هوا بلند شد. پدرم زیر لب نجوا کرد: «عزیزم، عشق من، این هم کیف دستی ات. ممکن است لازمت شود تلفن همراه محبوب نیز داخل آن است...»
خیلی برایم عجیب به نظر می رسید. شنیده بودم که بعضی از افراد وصیت می کنند که همراه وسایل محبوبشان به خاک سپرده شوند، ولی این مدلش را ندیده بودم!
یک هفته بعد، مراسم سوگواری سادی را در همان کلیسایی برگزار کردیم که او و پدرم دو سال قبل به عقد یکدیگر در آمده بودند. آن روز، من و پدر آنقدر گریه کردیم که صدای هر دو نفرمان حسابی گرفت. تا دو هفته بعد، تمام مدت پیش پدرم ماندم تا او را از تنهایی در آورم.
پیراهن خواب سادی هنوز به در اتاق آویزان بود و انگار انتظارش را می کشید. پاکت سیگار نیمه خالی اش هنوز روی میز سالن دیده می شد. وقت آخر آن ماه، تلفن همراه جدیدم به دستم رسید، دوباره داغ دل پدرم تازه شد و آه کشان گفت:« اگر سادی زنده بود، عاشق این مدل تلفن همراه می شد...» فردای آن روز ، می خواستم از خانه خارج شوم که به طور اتفاقی نگاهی به تلفن همراهم انداختم ومتوجه شدم پیامکی برایم ارسال شده است. عجیب بود چرا صدای زنگ آن را نشنیده بودم؟ با دیدن پیامک، بر حیرتم افزوده شد. سه کلمه به هم چسبیده روی صفحه به چشم می خوردند:« پدر خسته و عزادار است.» فوراً موضوع را با پدرم در میان گذاشتم و او آهی کشید و پرسید:« تصور نمی کنی از سوی سادی باشد؟ شاید می خواهد به این شکل با ما ارتباط برقرار کند!» اخمی کردم و پاسخ منفی دادم. می دانستم پدرم هنوز هم سوگوار مرگ همسر مورد علاقه اش است، ولی این دلیل نمی شد که خیالتی شود و حرفهای نامربوط بزند!
اگر چه، آن پیامک حتی باعث ترس و تعجب خود پدر هم شده بود. عجیب آن بود که پیامک ها عاری از هرگونه شماره تلفن و مشخصات فرستنده بود.
چند ساعت بعد، دوباره پیامک دیگری مشابه پیامک قبلی به دستم رسید:«نمی توانم برگردم» این مرتبه پدرم گفت:« عجله کن! باید هر چه زودتر پیش دوستم، بیل برویم. او در امور مربوط به ارواح استاد است. باید او را در جریان قرار دهیم و نظرش را جویا شویم.» نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم! اگر بیل تصور می کرد که من و پدرم دیوانه شده ایم، چه می شد؟ آیا مسخره مان نمی کرد؟ ولی پدرم به هیچ وجه حاضر نبود تغییر عقیده دهد و یک ربع بعد، در آشپزخانه بیل در خانه اش واقع در تورنتون نشسته بودیم.
من تنها کسی نبودم که این پیامک ها را مسخره تصور می کرد. بیل پس از شنیدن ماجرا به فکر فرو رفت و گفت:«حتماً خیالاتی شده اید. معلوم است که این پیامک ها برای شما فرستاده نشده است. حتماً اشتباهی صورت گرفته است، چون مرده ها نمی توانند پیامک بفرستند!»
درست همان لحظه، تلفن همراهم صدایی کرد و پیامک دیگری رسید:«نوزاد شش هفته روپوش مدرسه حلقه طلا به شکل قلب» با دیدن آن کلمات، دیگر نمی توانستم تصور کنم که اشتباهی رخ داده است. تک تک آن کلمات، معنا و مفهومی در بر داشتند. باز هم هیچ فاصله ای بین کلمات به چشم نمی خورد. دختر سادی باردار بود و تا شش هفته دیگر، موعد زایمانش فرا می رسید! من نیز، روز قبل، روپوش مدرسه جدیدی برای پسرم خریده بودم.
پدرم زمزمه کرد: «خدای من! چند روز قبل از مرگ سادی، برایش حلقه طلایی به شکل قلب خریدم!» بیل که رنگ به چهره نداشت، جویده جویده گفت: «پس ... راستش حسابی مرا ترسانیده اید!» و او تنها فردی نبود که وحشت کرده بود. من هم تا سر حد مرگ، ترسیده بودم. عقلم به من نهیب می زد که باید دلیلی منطقی وجود داشته باشد، چون ارواح قادر به فرستادن پیامک نبودند!
ولی احساسم چیز دیگری به من می گفت! اگر پیامک ها از سوی سادی نبودند، پس چه کسی آنها را فرستاده بود؟ کسی که از تمام جزئیات زندگی مان خبر داشته و به آن شکل مخصوص، حروف را تایپ کند. عجیب تر آنکه، بیست و پنچ پوند به اعتبار سیم کارت تلفنم اضافه شده بود! حالا حسابی تعجب کرده بودم و به پدرم گفتم:« شاید حق با شما باشد و این پیامک ها را سادی فرستاده باشد!»
پدرم لبخند اندوهگینی زد و گفت:« به تو نگفته بودم؟ آن تلفن همراه، راه ارتباطی میان من و سادی بود.»
چند روز بعد در خانه پدرم بودم و مشغول صحبت با سادی و تلفن همراه بودیم که ناگهان صدای زنگ تلفن خانه بلند شد. گوشی را برداشتم و صدایی خودکار گفت:«خداحافظ !» بعد ارتباط قطع شد. پدرم پرسید:«که بود؟» و من گفتم:نمی دانم. صدایی فقط گفت: «خداحافظ !» پدرم با حالتی پکر و غمگین، روی کاناپه نشست و زیر لب نجوا کرد:«خداحافظ، عشق من...»
حالا مدتی است که دیگر پیامکی دریافت نکرده ام، منظورم از آن پیامک های عجیب و غریب است. گاهی تصمیم می گیرم که با اداره مخابرات تماس بگیرم و درخواست کنم لیست پیامک ها ی رسیده ام را بررسی کنند و شماره تلفن های را به من بدهند. ولی خیلی می ترسم و هنوز جرات پیگیری این موضوع را پیدا نکرده ام. به علاوه، فایده ای هم ندارد، چون متقاعد شده ام که آن پیامک ها از سوی سادی بودند. به خصوص از زمانی که تلفنی با ما خداحافظی کرد و پس از آن، دیگر پیامکی نفرستاد.
برخی از ارواح از طریق واسطه های احضار ارواح با عزیزانشان ارتباط برقرار می کنند، برخی به شکلی ظاهر می شوند و حضور خود را به عزیزانشان نشان می دهند و من تصور می کنم که روح سادی از طریق تلفن همراه محبوبش و آن پیامک های خاص خودش با ما ارتباط برقرار کرد. این نشان می دهد که حتی ارواح با پیشرفت تکنولوژی، پیشرفت می کنند!
تعداد بازدید ۲۶۹ بار
مطالب مرتبط
داستان کوتاه (214)داستان آموزنده تحمل درد عشقداستان گدایی ملانصرالدین !!داستان کوتاه آموزندهبیایید واقعاً مردانه زن ها را گرامی بداریم... (15+) داستان دلیلی برای لزوم افزایش حقوق خدمتکار!!!داستان جالب آقای گاو !داستان شهر ممنوعه !!نامه ای به خدا که به واقعیت پیوست !!!داستان بومیان آمازون که باید از آن عبرت گرفت !!داستان دیوانه و مردمخوشبخت ترین آدم روی زمین (داستان)زنگ تفریح داستان کوتاهداستان خدا و گنجشک !!!!داستان هیزم شکن و جنیفر لوپز !!!!یک داستان عشقی بسیار جالب و مقداری با ارزشداستانی جالب از فردریک کبیرحاکم گذشته آلمان !!یک اشتباه برای اینکه ...!!!به این میگن مخ زنی و پیدا کردن شوهر+ داستان طنزداستان آموزنده قاتل و میوه فروش
اس ام اس جدید
عکسهای بازیگران
©
کلیه
حقوق برای سایت تکنار محفوظ است.
تمامی مطالب این
پایگاه تحت نظارت و مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.
روی کاناپه مقابل پدرم، فرانک نشسته بودم، در حالی که به شدت احساس کلافگی و بی حوصلگی می کردم.
درست چهار روز قبل، همسر پدرم یعنی سادی شصت و نه ساله به علت حمله قلبی از دنیا رفته بود.
از آن به بعد، تمام مدت پیش پدر پنجاه و نه ساله ام بودم و دلداریش می دادم و همسرم دیوید سی و دو ساله در خانه خودمان از فرزندانمان مری یازده ساله و جیک نه ساله نگه داری می کرد. او از من خواسته بود تاهر زمانی که صلاح می دانم، پیش پدرم بمانم و او را تنها نگذارم.
چهار روز گذشته، در فضایی غم بار، پر اشک و آه و سکوت سپری شده بود. هنوز بوی دود سیگار سادی در فضا به مشام می خورد، انگار هر لحظه امکان داشت سرش را از در داخل کند و همان لبخند بلند بالا و شادی را به چهره بنشاند که همیشه به چهره شیرینش داشت.
ولی البته که چنین چیزی امکان پذیر نبود، چون دیگر در قید حیات نبود! و حالا در حالی که نگاه های خیره من و پدرم بر روی کیف دستی مشکی سادی ثابت مانده بود که روی میز کنار صندلی اش قرار داشت، بی اختیار به آن روز، حدود دو ماه قبل فکر می کردم.
آن روز، هر سه در سالن پذیرایی خانه نشسته بودیم که سادی که چشمانش از فرط شوق و ذوق برق می زد، دست داخل کیفش کرد و خنده کنان، تلفن همراهی را از داخل آن بیرون کشید و گفت:« این را ببینید! هنوز نمی توانم خوب با دکمه ها و کلید هایش کار کنم، ولی توانسته ام چند پیامک ارسال کنم.» همزمان پدرم هم خندید و با چشمان گرد کرده اش، تلفن همراهش را برداشت و آن را به من نشان داد و گفت: « ببین، چه پیامکی برایم فرستاده است: عزیزم چای حاضر است.» خندیدم و گفتم: « اتفاقاً جالب است. فقط باید نحوه استفاده از کلید ایجاد فاصله بین کلمات و حروف را یاد بگیری.»
او همه حروف و کلمات را به هم چسبانده بود و از دیدن آن خنده ام گرفته بود. سادی مانند بچه ها زد زیر خنده و گفت:« همین که توانسته ام چند کلمه تایپ کنم، هنر کرده ام.» از آن به بعد، او تلفن همراهش، تبدیل به دو یار جدا نشدنی از هم شدند و همیشه هم پیامک های او یک شکل بودند:« پشت سر هم، چسبیده به هم و بدون هیچگونه فاصله ای بین کلمات.»
و حالا در حالی که پدرم با چشمانی اشک بار، کیف دستی حامل تلفن همراه محبوب سادی را بر می داشت، معلوم بود که حسابی دلتنگ همسر از دست رفته اش شده است. پدر با صدایی گرفته و بغض آلود گفت:«می خواهم کیف سادی را پیش خودش ببرم.» پدرم کیف او را محکم بغل کرد و به اتفاق راهی بیمارستانی شدیم که جنازه سادی در سرد خانه اش نگهداری می شد.
در آنجا به سراغ تابوت سادی رفتیم. پیراهنی یاسی رنگ به تن داشت و انگار در خوابی عمیق فرو رفته بود. وقتی پدر کیف او را در کنارش قرار داد، بغضم ترکید و صدای هق هق زدنم به هوا بلند شد. پدرم زیر لب نجوا کرد: «عزیزم، عشق من، این هم کیف دستی ات. ممکن است لازمت شود تلفن همراه محبوب نیز داخل آن است...»
خیلی برایم عجیب به نظر می رسید. شنیده بودم که بعضی از افراد وصیت می کنند که همراه وسایل محبوبشان به خاک سپرده شوند، ولی این مدلش را ندیده بودم!
یک هفته بعد، مراسم سوگواری سادی را در همان کلیسایی برگزار کردیم که او و پدرم دو سال قبل به عقد یکدیگر در آمده بودند. آن روز، من و پدر آنقدر گریه کردیم که صدای هر دو نفرمان حسابی گرفت. تا دو هفته بعد، تمام مدت پیش پدرم ماندم تا او را از تنهایی در آورم.
پیراهن خواب سادی هنوز به در اتاق آویزان بود و انگار انتظارش را می کشید. پاکت سیگار نیمه خالی اش هنوز روی میز سالن دیده می شد. وقت آخر آن ماه، تلفن همراه جدیدم به دستم رسید، دوباره داغ دل پدرم تازه شد و آه کشان گفت:« اگر سادی زنده بود، عاشق این مدل تلفن همراه می شد...» فردای آن روز ، می خواستم از خانه خارج شوم که به طور اتفاقی نگاهی به تلفن همراهم انداختم ومتوجه شدم پیامکی برایم ارسال شده است. عجیب بود چرا صدای زنگ آن را نشنیده بودم؟ با دیدن پیامک، بر حیرتم افزوده شد. سه کلمه به هم چسبیده روی صفحه به چشم می خوردند:« پدر خسته و عزادار است.» فوراً موضوع را با پدرم در میان گذاشتم و او آهی کشید و پرسید:« تصور نمی کنی از سوی سادی باشد؟ شاید می خواهد به این شکل با ما ارتباط برقرار کند!» اخمی کردم و پاسخ منفی دادم. می دانستم پدرم هنوز هم سوگوار مرگ همسر مورد علاقه اش است، ولی این دلیل نمی شد که خیالتی شود و حرفهای نامربوط بزند!
اگر چه، آن پیامک حتی باعث ترس و تعجب خود پدر هم شده بود. عجیب آن بود که پیامک ها عاری از هرگونه شماره تلفن و مشخصات فرستنده بود.
چند ساعت بعد، دوباره پیامک دیگری مشابه پیامک قبلی به دستم رسید:«نمی توانم برگردم» این مرتبه پدرم گفت:« عجله کن! باید هر چه زودتر پیش دوستم، بیل برویم. او در امور مربوط به ارواح استاد است. باید او را در جریان قرار دهیم و نظرش را جویا شویم.» نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم! اگر بیل تصور می کرد که من و پدرم دیوانه شده ایم، چه می شد؟ آیا مسخره مان نمی کرد؟ ولی پدرم به هیچ وجه حاضر نبود تغییر عقیده دهد و یک ربع بعد، در آشپزخانه بیل در خانه اش واقع در تورنتون نشسته بودیم.
من تنها کسی نبودم که این پیامک ها را مسخره تصور می کرد. بیل پس از شنیدن ماجرا به فکر فرو رفت و گفت:«حتماً خیالاتی شده اید. معلوم است که این پیامک ها برای شما فرستاده نشده است. حتماً اشتباهی صورت گرفته است، چون مرده ها نمی توانند پیامک بفرستند!»
درست همان لحظه، تلفن همراهم صدایی کرد و پیامک دیگری رسید:«نوزاد شش هفته روپوش مدرسه حلقه طلا به شکل قلب» با دیدن آن کلمات، دیگر نمی توانستم تصور کنم که اشتباهی رخ داده است. تک تک آن کلمات، معنا و مفهومی در بر داشتند. باز هم هیچ فاصله ای بین کلمات به چشم نمی خورد. دختر سادی باردار بود و تا شش هفته دیگر، موعد زایمانش فرا می رسید! من نیز، روز قبل، روپوش مدرسه جدیدی برای پسرم خریده بودم.
پدرم زمزمه کرد: «خدای من! چند روز قبل از مرگ سادی، برایش حلقه طلایی به شکل قلب خریدم!» بیل که رنگ به چهره نداشت، جویده جویده گفت: «پس ... راستش حسابی مرا ترسانیده اید!» و او تنها فردی نبود که وحشت کرده بود. من هم تا سر حد مرگ، ترسیده بودم. عقلم به من نهیب می زد که باید دلیلی منطقی وجود داشته باشد، چون ارواح قادر به فرستادن پیامک نبودند!
ولی احساسم چیز دیگری به من می گفت! اگر پیامک ها از سوی سادی نبودند، پس چه کسی آنها را فرستاده بود؟ کسی که از تمام جزئیات زندگی مان خبر داشته و به آن شکل مخصوص، حروف را تایپ کند. عجیب تر آنکه، بیست و پنچ پوند به اعتبار سیم کارت تلفنم اضافه شده بود! حالا حسابی تعجب کرده بودم و به پدرم گفتم:« شاید حق با شما باشد و این پیامک ها را سادی فرستاده باشد!»
پدرم لبخند اندوهگینی زد و گفت:« به تو نگفته بودم؟ آن تلفن همراه، راه ارتباطی میان من و سادی بود.»
چند روز بعد در خانه پدرم بودم و مشغول صحبت با سادی و تلفن همراه بودیم که ناگهان صدای زنگ تلفن خانه بلند شد. گوشی را برداشتم و صدایی خودکار گفت:«خداحافظ !» بعد ارتباط قطع شد. پدرم پرسید:«که بود؟» و من گفتم:نمی دانم. صدایی فقط گفت: «خداحافظ !» پدرم با حالتی پکر و غمگین، روی کاناپه نشست و زیر لب نجوا کرد:«خداحافظ، عشق من...»
حالا مدتی است که دیگر پیامکی دریافت نکرده ام، منظورم از آن پیامک های عجیب و غریب است. گاهی تصمیم می گیرم که با اداره مخابرات تماس بگیرم و درخواست کنم لیست پیامک ها ی رسیده ام را بررسی کنند و شماره تلفن های را به من بدهند. ولی خیلی می ترسم و هنوز جرات پیگیری این موضوع را پیدا نکرده ام. به علاوه، فایده ای هم ندارد، چون متقاعد شده ام که آن پیامک ها از سوی سادی بودند. به خصوص از زمانی که تلفنی با ما خداحافظی کرد و پس از آن، دیگر پیامکی نفرستاد.
برخی از ارواح از طریق واسطه های احضار ارواح با عزیزانشان ارتباط برقرار می کنند، برخی به شکلی ظاهر می شوند و حضور خود را به عزیزانشان نشان می دهند و من تصور می کنم که روح سادی از طریق تلفن همراه محبوبش و آن پیامک های خاص خودش با ما ارتباط برقرار کرد. این نشان می دهد که حتی ارواح با پیشرفت تکنولوژی، پیشرفت می کنند!
درست چهار روز قبل، همسر پدرم یعنی سادی شصت و نه ساله به علت حمله قلبی از دنیا رفته بود.
از آن به بعد، تمام مدت پیش پدر پنجاه و نه ساله ام بودم و دلداریش می دادم و همسرم دیوید سی و دو ساله در خانه خودمان از فرزندانمان مری یازده ساله و جیک نه ساله نگه داری می کرد. او از من خواسته بود تاهر زمانی که صلاح می دانم، پیش پدرم بمانم و او را تنها نگذارم.
چهار روز گذشته، در فضایی غم بار، پر اشک و آه و سکوت سپری شده بود. هنوز بوی دود سیگار سادی در فضا به مشام می خورد، انگار هر لحظه امکان داشت سرش را از در داخل کند و همان لبخند بلند بالا و شادی را به چهره بنشاند که همیشه به چهره شیرینش داشت.
ولی البته که چنین چیزی امکان پذیر نبود، چون دیگر در قید حیات نبود! و حالا در حالی که نگاه های خیره من و پدرم بر روی کیف دستی مشکی سادی ثابت مانده بود که روی میز کنار صندلی اش قرار داشت، بی اختیار به آن روز، حدود دو ماه قبل فکر می کردم.
آن روز، هر سه در سالن پذیرایی خانه نشسته بودیم که سادی که چشمانش از فرط شوق و ذوق برق می زد، دست داخل کیفش کرد و خنده کنان، تلفن همراهی را از داخل آن بیرون کشید و گفت:« این را ببینید! هنوز نمی توانم خوب با دکمه ها و کلید هایش کار کنم، ولی توانسته ام چند پیامک ارسال کنم.» همزمان پدرم هم خندید و با چشمان گرد کرده اش، تلفن همراهش را برداشت و آن را به من نشان داد و گفت: « ببین، چه پیامکی برایم فرستاده است: عزیزم چای حاضر است.» خندیدم و گفتم: « اتفاقاً جالب است. فقط باید نحوه استفاده از کلید ایجاد فاصله بین کلمات و حروف را یاد بگیری.»
او همه حروف و کلمات را به هم چسبانده بود و از دیدن آن خنده ام گرفته بود. سادی مانند بچه ها زد زیر خنده و گفت:« همین که توانسته ام چند کلمه تایپ کنم، هنر کرده ام.» از آن به بعد، او تلفن همراهش، تبدیل به دو یار جدا نشدنی از هم شدند و همیشه هم پیامک های او یک شکل بودند:« پشت سر هم، چسبیده به هم و بدون هیچگونه فاصله ای بین کلمات.»
و حالا در حالی که پدرم با چشمانی اشک بار، کیف دستی حامل تلفن همراه محبوب سادی را بر می داشت، معلوم بود که حسابی دلتنگ همسر از دست رفته اش شده است. پدر با صدایی گرفته و بغض آلود گفت:«می خواهم کیف سادی را پیش خودش ببرم.» پدرم کیف او را محکم بغل کرد و به اتفاق راهی بیمارستانی شدیم که جنازه سادی در سرد خانه اش نگهداری می شد.
در آنجا به سراغ تابوت سادی رفتیم. پیراهنی یاسی رنگ به تن داشت و انگار در خوابی عمیق فرو رفته بود. وقتی پدر کیف او را در کنارش قرار داد، بغضم ترکید و صدای هق هق زدنم به هوا بلند شد. پدرم زیر لب نجوا کرد: «عزیزم، عشق من، این هم کیف دستی ات. ممکن است لازمت شود تلفن همراه محبوب نیز داخل آن است...»
خیلی برایم عجیب به نظر می رسید. شنیده بودم که بعضی از افراد وصیت می کنند که همراه وسایل محبوبشان به خاک سپرده شوند، ولی این مدلش را ندیده بودم!
یک هفته بعد، مراسم سوگواری سادی را در همان کلیسایی برگزار کردیم که او و پدرم دو سال قبل به عقد یکدیگر در آمده بودند. آن روز، من و پدر آنقدر گریه کردیم که صدای هر دو نفرمان حسابی گرفت. تا دو هفته بعد، تمام مدت پیش پدرم ماندم تا او را از تنهایی در آورم.
پیراهن خواب سادی هنوز به در اتاق آویزان بود و انگار انتظارش را می کشید. پاکت سیگار نیمه خالی اش هنوز روی میز سالن دیده می شد. وقت آخر آن ماه، تلفن همراه جدیدم به دستم رسید، دوباره داغ دل پدرم تازه شد و آه کشان گفت:« اگر سادی زنده بود، عاشق این مدل تلفن همراه می شد...» فردای آن روز ، می خواستم از خانه خارج شوم که به طور اتفاقی نگاهی به تلفن همراهم انداختم ومتوجه شدم پیامکی برایم ارسال شده است. عجیب بود چرا صدای زنگ آن را نشنیده بودم؟ با دیدن پیامک، بر حیرتم افزوده شد. سه کلمه به هم چسبیده روی صفحه به چشم می خوردند:« پدر خسته و عزادار است.» فوراً موضوع را با پدرم در میان گذاشتم و او آهی کشید و پرسید:« تصور نمی کنی از سوی سادی باشد؟ شاید می خواهد به این شکل با ما ارتباط برقرار کند!» اخمی کردم و پاسخ منفی دادم. می دانستم پدرم هنوز هم سوگوار مرگ همسر مورد علاقه اش است، ولی این دلیل نمی شد که خیالتی شود و حرفهای نامربوط بزند!
اگر چه، آن پیامک حتی باعث ترس و تعجب خود پدر هم شده بود. عجیب آن بود که پیامک ها عاری از هرگونه شماره تلفن و مشخصات فرستنده بود.
چند ساعت بعد، دوباره پیامک دیگری مشابه پیامک قبلی به دستم رسید:«نمی توانم برگردم» این مرتبه پدرم گفت:« عجله کن! باید هر چه زودتر پیش دوستم، بیل برویم. او در امور مربوط به ارواح استاد است. باید او را در جریان قرار دهیم و نظرش را جویا شویم.» نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم! اگر بیل تصور می کرد که من و پدرم دیوانه شده ایم، چه می شد؟ آیا مسخره مان نمی کرد؟ ولی پدرم به هیچ وجه حاضر نبود تغییر عقیده دهد و یک ربع بعد، در آشپزخانه بیل در خانه اش واقع در تورنتون نشسته بودیم.
من تنها کسی نبودم که این پیامک ها را مسخره تصور می کرد. بیل پس از شنیدن ماجرا به فکر فرو رفت و گفت:«حتماً خیالاتی شده اید. معلوم است که این پیامک ها برای شما فرستاده نشده است. حتماً اشتباهی صورت گرفته است، چون مرده ها نمی توانند پیامک بفرستند!»
درست همان لحظه، تلفن همراهم صدایی کرد و پیامک دیگری رسید:«نوزاد شش هفته روپوش مدرسه حلقه طلا به شکل قلب» با دیدن آن کلمات، دیگر نمی توانستم تصور کنم که اشتباهی رخ داده است. تک تک آن کلمات، معنا و مفهومی در بر داشتند. باز هم هیچ فاصله ای بین کلمات به چشم نمی خورد. دختر سادی باردار بود و تا شش هفته دیگر، موعد زایمانش فرا می رسید! من نیز، روز قبل، روپوش مدرسه جدیدی برای پسرم خریده بودم.
پدرم زمزمه کرد: «خدای من! چند روز قبل از مرگ سادی، برایش حلقه طلایی به شکل قلب خریدم!» بیل که رنگ به چهره نداشت، جویده جویده گفت: «پس ... راستش حسابی مرا ترسانیده اید!» و او تنها فردی نبود که وحشت کرده بود. من هم تا سر حد مرگ، ترسیده بودم. عقلم به من نهیب می زد که باید دلیلی منطقی وجود داشته باشد، چون ارواح قادر به فرستادن پیامک نبودند!
ولی احساسم چیز دیگری به من می گفت! اگر پیامک ها از سوی سادی نبودند، پس چه کسی آنها را فرستاده بود؟ کسی که از تمام جزئیات زندگی مان خبر داشته و به آن شکل مخصوص، حروف را تایپ کند. عجیب تر آنکه، بیست و پنچ پوند به اعتبار سیم کارت تلفنم اضافه شده بود! حالا حسابی تعجب کرده بودم و به پدرم گفتم:« شاید حق با شما باشد و این پیامک ها را سادی فرستاده باشد!»
پدرم لبخند اندوهگینی زد و گفت:« به تو نگفته بودم؟ آن تلفن همراه، راه ارتباطی میان من و سادی بود.»
چند روز بعد در خانه پدرم بودم و مشغول صحبت با سادی و تلفن همراه بودیم که ناگهان صدای زنگ تلفن خانه بلند شد. گوشی را برداشتم و صدایی خودکار گفت:«خداحافظ !» بعد ارتباط قطع شد. پدرم پرسید:«که بود؟» و من گفتم:نمی دانم. صدایی فقط گفت: «خداحافظ !» پدرم با حالتی پکر و غمگین، روی کاناپه نشست و زیر لب نجوا کرد:«خداحافظ، عشق من...»
حالا مدتی است که دیگر پیامکی دریافت نکرده ام، منظورم از آن پیامک های عجیب و غریب است. گاهی تصمیم می گیرم که با اداره مخابرات تماس بگیرم و درخواست کنم لیست پیامک ها ی رسیده ام را بررسی کنند و شماره تلفن های را به من بدهند. ولی خیلی می ترسم و هنوز جرات پیگیری این موضوع را پیدا نکرده ام. به علاوه، فایده ای هم ندارد، چون متقاعد شده ام که آن پیامک ها از سوی سادی بودند. به خصوص از زمانی که تلفنی با ما خداحافظی کرد و پس از آن، دیگر پیامکی نفرستاد.
برخی از ارواح از طریق واسطه های احضار ارواح با عزیزانشان ارتباط برقرار می کنند، برخی به شکلی ظاهر می شوند و حضور خود را به عزیزانشان نشان می دهند و من تصور می کنم که روح سادی از طریق تلفن همراه محبوبش و آن پیامک های خاص خودش با ما ارتباط برقرار کرد. این نشان می دهد که حتی ارواح با پیشرفت تکنولوژی، پیشرفت می کنند!
تعداد بازدید ۲۶۹ بار
مطالب مرتبط
داستان کوتاه (214)داستان آموزنده تحمل درد عشقداستان گدایی ملانصرالدین !!داستان کوتاه آموزندهبیایید واقعاً مردانه زن ها را گرامی بداریم... (15+) داستان دلیلی برای لزوم افزایش حقوق خدمتکار!!!داستان جالب آقای گاو !داستان شهر ممنوعه !!نامه ای به خدا که به واقعیت پیوست !!!داستان بومیان آمازون که باید از آن عبرت گرفت !!داستان دیوانه و مردمخوشبخت ترین آدم روی زمین (داستان)زنگ تفریح داستان کوتاهداستان خدا و گنجشک !!!!داستان هیزم شکن و جنیفر لوپز !!!!یک داستان عشقی بسیار جالب و مقداری با ارزشداستانی جالب از فردریک کبیرحاکم گذشته آلمان !!یک اشتباه برای اینکه ...!!!به این میگن مخ زنی و پیدا کردن شوهر+ داستان طنزداستان آموزنده قاتل و میوه فروش
اس ام اس جدید
عکسهای بازیگران
© کلیه حقوق برای سایت تکنار محفوظ است.
تمامی مطالب این پایگاه تحت نظارت و مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.
مطالب ارسالی شما




