مادرید، 20 مایل (داستان کوتاه)

مجموعه : داستان
تابلویی سبز رنگ به سرعت از کنارمان می گذرد:
«مادرید، 20 مایل»
دو ساعت بدون توقف به سمت شمال غرب، در جاده بودیم. جیمی، مشغول رانندگی بود. آشفته و مضطرب به نظر می رسید، هر از چند گاهی موهای جلوی صورتش را کنار می زد.
از این سکوت یکنواخت خسته شده بودم، نگاهی به پشت سرم انداختم. پدربزرگ، بی خبر از اطرافش مشغول خواندن کتاب بود.
جاده خلوت بود و طولانی، آسمان، رنگ نارنجی به خود گرفته بود و خورشید در انتهای جاده غروب می کرد.
پدر بزرگ سرش را به جلو خم کرد و با چشمهای گود رفته و نسبتاً درشتش که به رنگ آبی روشن بود، نگاهی به من انداخت: «بالاخره کجا می رویم؟»
منتظر جواب بود و من ناچاراً سکوت می کردم. نمی دانست باید بقیه عمرش را در کنار هم سن و سالانش سپری کند.
پس از چند لحظه، جیمی در حالی که موهای جلوی صورتش را کنار می زد، جواب داد: «گردش می رویم»
پدر بزرگ که منتظر جواب بود، بلافاصله گفت: «پس چرا بیلی رو همراه نیاوردیم؟»
جیمی با لحنی تند جواب داد: «بیلی کلاس داره»
چشمانش غمگین شد، انگار حدس می زد عاقبتش چنین باشد، آرام برگشت و خودش را به صندلی چسباند و برای این که شَکَش برطرف شود آخرین سوالش را پرسید: «یعنی دوباره کی می توانم بیلی را ببینم؟»
جیمی که برای فهماندن حرفش، دنبال فرصت می گشت، گفت: «شاید سال دیگه»
خیلی ضعیف شده بود و نگهداری اش بسیار سخت. با چشمان آبی غمگینش غروبِ پیش رویش را نظاره گر بود.
جیمی هر اَز گاهی از آینه جلو، زیرچشمی پدربزرگ را دید می زد، آهی می کشید و به سوی غروب پیش می رفت.
جیمی مقابل قهوه خانه ای توقف کرد و پیاده شدیم.
پس از ورود به قهوه خانه روی نزدیک ترین میز نشستیم. تعداد مشتریان انگشت شمار بودند و فضای کمی از سالن را پر کرده بودند.
روی کف براق سالن، بازتاب رنگی حاصل از چراغهای سقف به چشم می خورد. گارسون در 10 قدمی ما، انتهای سالن ایستاده بود و بلافاصله پس از ورود به طرفمان آمد.
بعد از چند دقیقه با بی حوصلگی گفتم: «چرا ساکتی جیمی؟»
جیمی که روبرویم نشسته بود، برای اینکه حرفی زده باشد گفت: «لباس نارنجیت خیلی بهت میاد، اِلیزا»
سکوت کردم و به پدر بزرگ در سمت راستم نگاهی انداختم. دستش را داخل جیبش برده بود و با اندوهی که در چهره اش نمایان بود، دنبال چیزی می گشت. پس از چند لحظه دو تکه کاغذ را بیرون آورد و روی میز گذاشت، یکی از آنها را برداشتم، بلیط کنسرت موسیقی برای یکشنبه هفته بعد بود. بلافاصله گفت: «شش روز دیگه، یکشنبه تولد بیلیه…»
لبخندی مصنوعی روی لبهایش آشکار بود و تکه تکه حرف می زد. ادامه داد: «تماشای کنسرت رو خیلی دوست داره، از چند وقت پیش بهم سفارش کرده بود و من هم بهش قول داده بودم که با هم می ریم، فقط یادتون نره ببریدش»
نگاهی به جیمی انداختم، آشفته و پریشان، پدربزرگ را تماشا می کرد. انگار درگیر جنگی درونی بود. در حالی که آخرین ته مانده های قهوه اش را هورت می کشید، گفت: «بریم که داره دیر می شه»
چیزی به شب نمانده بود و هنوز نیمه خورشید، زمین را نارنجی می کرد. بلافاصله سوار ماشین شده و راه افتادیم.
هوا کم کم ابری شده بود و بوی باران می داد. پدربزرگ هر چند لحظه سرش را به عقب می چرخاند و به غروب پشت سرش لبخند می زد.
جیمی محکم و استوار از تصمیمی که گرفته، راضی بود و به سمت جنوب شرق، پیش می رفت.
باز تابلوی سبز رنگ، آن طرف خیابان به سرعت از کنارمان گذشت، از آینه بغل نگاهی به تابلو انداختم:
«مادرید، 20 مایل»