صفحه اصلی      |  عضویت در سایت  |   مطالب ارسالی شما |      درباره ما        |      فروشگاه سایت     |     گالری عکس   |       تعرفه تبلیغات  
موضوعات

توصیه های اخلاقی
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۱    ساعت: ۱۹:۵۸
گالری عکس
عکس هایی از خاطرات قدیمی (یاد اون روزا بخیر) عکس هایی از خاطرات قدیمی (یاد اون روزا بخیر)
با دیدن این عکس ها می گین یادش بخیر چه زود گذشت..   ...
[ ادامه مطلب ... ]
اسپرت بازار خودروهای گران قیمت جهان ( تصویری) اسپرت بازار خودروهای گران قیمت جهان ( تصویری)
  نمونه های زیبا از طراحی مدرن خودروهای روز دنیا که بیشتر معروف به غول های خودرو میب...
[ ادامه مطلب ... ]
عکس های جالب از گیتارهای عجیب عکس های جالب از گیتارهای عجیب
  واقعا جالب و عجیبه این گیتارها اما اگه صدای گیتارهای اصیل داشته باشه ! ...
[ ادامه مطلب ... ]
عکس های جعبه های کادویی زیبا و جذاب عکس های جعبه های کادویی زیبا و جذاب
  جعبه کادویی زیبا مخصوص هدیه روز مادر و زن   ...
[ ادامه مطلب ... ]
جستجوی مطالب
 

لبخند خدا !!!!!!!

لبخند خدا taknaz.ir

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
 
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

پایگاه فرهنگی هنری تکناز

تعداد بازدید ۹۲۷ بار

جهت عضویت در سایت کلیک کنید

جهت عضویت در سایت کلیک کنید

ارسال به کلوب ارسال به فبس بوک ارسال به گوگل ارسال به فرند فید ارسال به فرند فید

ارسال این مطلب به دوستان :

© کلیه حقوق برای سایت تکنار محفوظ است.

تمامی مطالب این پایگاه تحت نظارت و مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.