موضوعات
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
----------------------------------
پر بازدید ترین های ماه
اشعار زیبا مخصوص امام زمان (عج)عکس هایی از تزیین داخل یخچال تازه عروس ها چیزهایی که نشدیم ... !! (طنز)اولین زنی که فرمانده ناو جنگی شد !+ عکسچطور میتوان از مال حرام گذشت؟ خطای دید جالب و دیدنی ! (عکس)اس ام اس های تبریک روز پدر (7)زمانیکه پدر عکاس باشه چی میشه ؟! (تصویری)تشییع جنازه ناصرالدین شاه (عکس)عکس های بامزه و طنز (478)اگه گفتین چند نفر هستن !؟ (عکس)هنوزم زیباترینی ! (عکس)ابتکار یک هتل دار ایرانی خوش سلیقه ! (عکس)غرق شدن پسری برای نجات یک دختر !+ عکسفیلمبرداری از حمام زنانه توسط پسر 20 ساله + عکس عباس کیارستمی در ۳۵ سال پیش !!!+ عکسعکسی جالب از شکلک درآوردن زنان قاجاری ! فرهاد مجیدی به همراه دخترش !! + عکس تمسخر ملکه انگلیس توسط کاربران انگلیسی !+ عکساس ام اس بی معرفتی ! ( جالب و خواندنی )چطور ماشین را به سیخ بکشیم ؟! ( تصویری)جالب ترین اخطار آپارتمان نشینی !! (عکس)جملاتی زیبا از مسیر رفاقت...!عکس های از ریزترین و زیباترین های جهان
آموزش تجارت الکترونیککیبورد ژله ایمستند ماهیان غول پیکرآموزش دوره کامل Top Notchروشهای بستن شال و روسریمراسم افتتاحیه جام جهانیآموزش افزایش ترافیک سایتمستند اسکاتلند در زمستانپک جذاب دانستنی هاآموزش رمز و رازهای فتوشاپآموزش شناخت آفات خرماکارتون معاون كلانترساعت مچی ck با بند حصیریآموزش صخره نوردیپک موسیقی ولفگنگ موزارتمستند ستاره مرگمستند حفظ جان در جنگلشكوه تخت جمشيدآموزش اسکواشکارتون ویکی و وایکینگهاآموزش باغبانی و کشاورزیمستند یوفوها (موجودات فضایی)آموزش نکات اساسی دوربین
عکس 3 کودک کشته شده در برنامه خاله شادونه !خالکوبی اشتباهی صورت یک دختر جوان !+ عکس فیلمبرداری از حمام زنانه توسط پسر 20 ساله + عکس عکس هایی از افرادی با زیباترین چشم هاجنجال بخاطر یک کلیپ هولناک از یک مادر ! + عکس عجب بد جنسی هست ! (عکس)تصاویر جدید برخورد با بدحجابی در تهرانانشا یک بچه دبستانی در مورد خارجی ها (اوج خنده)تست هوش از غضنفر ! (طنز)انشا یک دبستانی در مورد ازدواج (طنز)زندگی به بازیگر رضا داوود نژاد لبخند زد !+ عکسنابودی زمین به همین راحتی !! ( تصویری)دروازهبان به این بی خیالی دیدن !! + تصاویررییسجمهور با لباس جدید ( تصویری)عکس های بامزه و طنز (478)عکس هایی جالب از حیوانات خجالتی (2)عجب کارهایی می کنن بعضی ها ...! (عکس)مقبره صدام و تبدیل آن به زیارتگاه! (عکس)ابتکار یک هتل دار ایرانی خوش سلیقه ! (عکس)غرق شدن پسری برای نجات یک دختر !+ عکساگه گفتین چند نفر هستن !؟ (عکس)هنوزم زیباترینی ! (عکس)عکس لورل و هاردی در زمان پیری
گالری عکس
گزارشی تصویری از دوقلوهای دختر بهم چسبیده ! + تصاویر
به گزارش تک ناز به نقل از جذاب نیوز - دو خواهر 11 ساله دوقلو و بهم چسبیده در مکزیک زندگی...
[ ادامه مطلب ... ]
با دیدن این خانه متعجب خواهید شد ! + تصاویر
این ساختمان در شهر ترفنس اتریش ساخته شده است.به گزارش تک ناز برای جذب گردشگران این خانه و ...
[ ادامه مطلب ... ]
عجیب ترین رکورد گینس توسط این خانم ! + تصاویر
عکس هایی از بلندترین ناخن های جهان مربوط به یک خانم تقریبا بیکار ! این رکورد در کتاب ر...
[ ادامه مطلب ... ]
جستجوی مطالب
فقط با یک شرطبندی مسخرهآمیز شوهرم را از دست دادم !!
فكر نمی كردم شوهرش را بر سر یك شرطبندی و به همین سادگی و راحتی شوهرم را بر سر یك شرطبندی مسخرهآمیز از دست بدهم.
به گزارش فارس، گاهی اوقات به یاد پدر از پارك سبزهمیدان رشت میگذرم و آن روز هم گذرم به این پارك افتاد و دوستان بازنشسته پدرم را دیدم، هر چقدر نگاه كردم پدرم را نیافتم گویا فراموش كرده بودم كه پدرم دعوت حق را لبیك گفت و به دیدارش شتافته است.
یاد پدر همواره چشمانم را نمناك میكند و آن روز برای جلوگیری از سرریز شدن اشكها دستمالی را از داخل كیفم بیرون آوردم و قصد پاك كردن اشكهایم را داشتم كه ناگهان از پشت هالهای از اشك، زنی حدود 40 ساله را تنها دیدم كه روی نیمكت پارك نشسته بود و به قدری سر درگریبان بود كه توجهی به اطراف نداشت.
چقدر چهره او برایم آشنا بود ولی هر چقدر فكر كردم او دوست و آشنایم نبود اما چند بار به طور تصادفی او را در همین پارك دیده بودم.
حس كنجكاوی و شم خبرنگاریام موجب شد تا در چند قدمی او توقف كنم نگاهی به ساعتم انداختم هنوز وقت داشتم بنابراین گامی به عقب برداشتم و به طرف نیمكت این زن رفتم و در كنارش نشستم.
هنوز متفكرانه به نقطهای خیره شده بود گویا داشت تمام زوایای زندگی خود را یك بار دیگر مرور میكرد به خود جرأتی دادم و سلام كردم ولی پاسخی نشنیدم.
دوباره سلام كردم و این بار زن چهرهاش را به طرفم برگرداند و چیزی زیر لب گفت كه متوجه نشدم جواب سلامم بود یا اینكه از حضورم كه خلوتش را بههم زده بودم احساس ناراحتی میكرد.
به چهرهاش نگاه كردم ساده بود ولی غمی بزرگ پشت چشمان بیفروغش كمین كرده بود و سعی میكرد گوشه روسری خود را بیشتر به طرف صورتش بكشد.
خواستم با استفاده از وقتی كه برای خودم درنظر گرفته بودم، استفاده كنم و به نتیجه برسم به همین دلیل به او نزدیكتر شدم،و پرسیدم: شما همیشه به این پارك میآیید.
باز هم نگاهم كرد ناخودآگاه ترس وارد نگاهش شد؛ سعی كردم اعتماد او را به دست آورم،گفتم؛ نگران نباشید من هم گاهی به این پارك میآیم چون یاد و خاطره پدرم را برایم زنده میكند.
نفسی از روی اطمینان كشید و خواست سكوت كند كه مجال این كار را به او ندادم و سر سخن را بازكردم و از هر دری كه به ذهنم رسید باب گفتوگو را باز كردم تا اینكه سفره دل خود را باز كرد.
هنگامی كه داشت از خود حرف میزد دفتر و قلم خود را بیرون آوردم تا یادداشت بردارم و او با دیدن این دفتر و دستك بار دیگر سكوت كرد و به او اطمینان دادم كه تنها برای عبرت دیگران قصه زندگیاش را مینویسم و نامی از او نمیبرم.
زن بار دیگر آرام شد و سر سخن را باز كرد و گفت؛ در خانوادهای متدین و مذهبی به دنیا آمدم و بزرگ شدم و درس خواندم و دیپلم گرفتم و به سن شوهر كردن كه رسیدم خواستگارها یكی پس از دیگری پیدا شدند.
دوباره سكوت كرد گویا یاد چیزی افتاده بود و ادامه داد: هنوز در حال و هوای دوران مجردی به سر میبردم كه ناصر به خواستگاریام آمد جوانی متدین و با خدا و اهل نماز و روزه كه پدر به همین دلیل پیشنهاد ازدواج او با من را پذیرفت.
آهی كشید و دوباره چشمان او نمناك شد، ناصر مرد خوبی بود شغل آزاد داشت حلال و حرام را رعایت میكرد ؛چشم پاك بود و زندگی بسیار خوبی برایم مهیا میكرد و خداوند دو فرزند پسر و دختر به ما داد و زندگی ما شیرینتر از قبل شده بود و مشكلی نداشتم.
زن دوباره به گذشته خود برگشت و از دوستان دوران تحصیل خود گفت، در دوران مجردی دوستی داشتم كه بسیار سربههوا بود و شیطنتهایی میكرد و پس از ازدواجم او را ندیده بودم ولی یك روز به طور تصادفی مینا را دیدم و به یاد دوران تحصیل از دیدن یكدیگر شادمان شدیم و من او را به خانهام دعوت كردم.
این بار در نگاهش كینه موج میزد و صورت استخوانی او برافروخته شد و زیرلب ناسزا میگفت، " كاش هرگز مینا را نمیدیدم ورود او به زندگیام مرا خاكسترنشین كرد ".
زن دوباره لحظهای سكوت كرد و ادامه داد: مینا از همسرش جدا شده بود و پس از بار اولی كه او را دیدم چند بار دیگر به خانهام آمد و مدام به من میگفت شوهرت خشك مقدس است و من به او میگفتم شوهرم اهل خداست و حلال و حرام را رعایت میكند و سرش به كار خودش گرم است.
زن دوباره با نفرت از مینا یاد كرد، مینا با من شرطبندی كرد كه برخلاف تصورم، شوهرم آدم سربه راهی نیست و میتواند از راه درست خارج شود.
نفس زن به شماره افتاده بود: مینا به من گفت "حاضری شرط ببندی كه شوهرت هم میتواند اهل خلاف باشد، من سادهدل قبول كردم و با مینا شرط بستم كه اگر میتواند شوهرم را از راه بهدر كند.
مینا چند هفتهای در منزل ما ماند و با روشهای خود شوهرم را به تدریج به طرف خود كشاند و تا جایی پیش رفت كه باور نمیكردم پایم به دادگاه باز شود.
زن ادامه داد: هنوز باورم نمیشود كه به همین سادگی و راحتی شوهرم را بر سر یك شرطبندی مسخرهآمیز از دست داده باشم تصورش بسیار سخت است ناصر مدتی كه از ورود مینا گذشت اخلاقش عوض شد و بیشتر وقت خود را با مینا به بیرون میگذراند تا اینكه صراحتاً اعتراف كرد به مینا دل بسته و میخواهد با او ازدواج كند.
زن برافروخته شد و صدای هق هق او نظر عابران را جلب كرد.سعی كردم او را آرام كنم، "خانم نمیدانید چقدر دردآور است كه دوستم از اعتمادم سوءاستفاده كرد و زندگیام را به آتش كشید و پرونده طلاق را روی دستم گذاشت.
قدری كه گریه كرد، آرام شد، مینا جای من را در خانهام گرفت و الان از دفتر طلاق آمدم همه چیز به همین راحتی تمام شد زندگیام را بر سر شرطبندی باختم دیگر به چه امیدی به خانه پدرم برگردم.
قصه رنج زندگی این زن مرا به فكر واداشت كه چطور زندگیها به خاطر هیچ و پوچ از بین میرود و این چه ایمانی است كه با یك شرطبندی از بین میرود بدون تردید اینگونه انسانها خدا را از یاد بردهاند.
زن رنجور از كنارم بلند شد و قامت خمیده او در میان جمعیتی كه وارد پارك شده بودند از نظر دور شد.
تعداد بازدید ۷۹۶ بار
فكر نمی كردم شوهرش را بر سر یك شرطبندی و به همین سادگی و راحتی شوهرم را بر سر یك شرطبندی مسخرهآمیز از دست بدهم.
به گزارش فارس، گاهی اوقات به یاد پدر از پارك سبزهمیدان رشت میگذرم و آن روز هم گذرم به این پارك افتاد و دوستان بازنشسته پدرم را دیدم، هر چقدر نگاه كردم پدرم را نیافتم گویا فراموش كرده بودم كه پدرم دعوت حق را لبیك گفت و به دیدارش شتافته است.
یاد پدر همواره چشمانم را نمناك میكند و آن روز برای جلوگیری از سرریز شدن اشكها دستمالی را از داخل كیفم بیرون آوردم و قصد پاك كردن اشكهایم را داشتم كه ناگهان از پشت هالهای از اشك، زنی حدود 40 ساله را تنها دیدم كه روی نیمكت پارك نشسته بود و به قدری سر درگریبان بود كه توجهی به اطراف نداشت.
چقدر چهره او برایم آشنا بود ولی هر چقدر فكر كردم او دوست و آشنایم نبود اما چند بار به طور تصادفی او را در همین پارك دیده بودم.
حس كنجكاوی و شم خبرنگاریام موجب شد تا در چند قدمی او توقف كنم نگاهی به ساعتم انداختم هنوز وقت داشتم بنابراین گامی به عقب برداشتم و به طرف نیمكت این زن رفتم و در كنارش نشستم.
هنوز متفكرانه به نقطهای خیره شده بود گویا داشت تمام زوایای زندگی خود را یك بار دیگر مرور میكرد به خود جرأتی دادم و سلام كردم ولی پاسخی نشنیدم.
دوباره سلام كردم و این بار زن چهرهاش را به طرفم برگرداند و چیزی زیر لب گفت كه متوجه نشدم جواب سلامم بود یا اینكه از حضورم كه خلوتش را بههم زده بودم احساس ناراحتی میكرد.
به چهرهاش نگاه كردم ساده بود ولی غمی بزرگ پشت چشمان بیفروغش كمین كرده بود و سعی میكرد گوشه روسری خود را بیشتر به طرف صورتش بكشد.
خواستم با استفاده از وقتی كه برای خودم درنظر گرفته بودم، استفاده كنم و به نتیجه برسم به همین دلیل به او نزدیكتر شدم،و پرسیدم: شما همیشه به این پارك میآیید.
باز هم نگاهم كرد ناخودآگاه ترس وارد نگاهش شد؛ سعی كردم اعتماد او را به دست آورم،گفتم؛ نگران نباشید من هم گاهی به این پارك میآیم چون یاد و خاطره پدرم را برایم زنده میكند.
نفسی از روی اطمینان كشید و خواست سكوت كند كه مجال این كار را به او ندادم و سر سخن را بازكردم و از هر دری كه به ذهنم رسید باب گفتوگو را باز كردم تا اینكه سفره دل خود را باز كرد.
هنگامی كه داشت از خود حرف میزد دفتر و قلم خود را بیرون آوردم تا یادداشت بردارم و او با دیدن این دفتر و دستك بار دیگر سكوت كرد و به او اطمینان دادم كه تنها برای عبرت دیگران قصه زندگیاش را مینویسم و نامی از او نمیبرم.
زن بار دیگر آرام شد و سر سخن را باز كرد و گفت؛ در خانوادهای متدین و مذهبی به دنیا آمدم و بزرگ شدم و درس خواندم و دیپلم گرفتم و به سن شوهر كردن كه رسیدم خواستگارها یكی پس از دیگری پیدا شدند.
دوباره سكوت كرد گویا یاد چیزی افتاده بود و ادامه داد: هنوز در حال و هوای دوران مجردی به سر میبردم كه ناصر به خواستگاریام آمد جوانی متدین و با خدا و اهل نماز و روزه كه پدر به همین دلیل پیشنهاد ازدواج او با من را پذیرفت.
آهی كشید و دوباره چشمان او نمناك شد، ناصر مرد خوبی بود شغل آزاد داشت حلال و حرام را رعایت میكرد ؛چشم پاك بود و زندگی بسیار خوبی برایم مهیا میكرد و خداوند دو فرزند پسر و دختر به ما داد و زندگی ما شیرینتر از قبل شده بود و مشكلی نداشتم.
زن دوباره به گذشته خود برگشت و از دوستان دوران تحصیل خود گفت، در دوران مجردی دوستی داشتم كه بسیار سربههوا بود و شیطنتهایی میكرد و پس از ازدواجم او را ندیده بودم ولی یك روز به طور تصادفی مینا را دیدم و به یاد دوران تحصیل از دیدن یكدیگر شادمان شدیم و من او را به خانهام دعوت كردم.
این بار در نگاهش كینه موج میزد و صورت استخوانی او برافروخته شد و زیرلب ناسزا میگفت، " كاش هرگز مینا را نمیدیدم ورود او به زندگیام مرا خاكسترنشین كرد ".
زن دوباره لحظهای سكوت كرد و ادامه داد: مینا از همسرش جدا شده بود و پس از بار اولی كه او را دیدم چند بار دیگر به خانهام آمد و مدام به من میگفت شوهرت خشك مقدس است و من به او میگفتم شوهرم اهل خداست و حلال و حرام را رعایت میكند و سرش به كار خودش گرم است.
زن دوباره با نفرت از مینا یاد كرد، مینا با من شرطبندی كرد كه برخلاف تصورم، شوهرم آدم سربه راهی نیست و میتواند از راه درست خارج شود.
نفس زن به شماره افتاده بود: مینا به من گفت "حاضری شرط ببندی كه شوهرت هم میتواند اهل خلاف باشد، من سادهدل قبول كردم و با مینا شرط بستم كه اگر میتواند شوهرم را از راه بهدر كند.
مینا چند هفتهای در منزل ما ماند و با روشهای خود شوهرم را به تدریج به طرف خود كشاند و تا جایی پیش رفت كه باور نمیكردم پایم به دادگاه باز شود.
زن ادامه داد: هنوز باورم نمیشود كه به همین سادگی و راحتی شوهرم را بر سر یك شرطبندی مسخرهآمیز از دست داده باشم تصورش بسیار سخت است ناصر مدتی كه از ورود مینا گذشت اخلاقش عوض شد و بیشتر وقت خود را با مینا به بیرون میگذراند تا اینكه صراحتاً اعتراف كرد به مینا دل بسته و میخواهد با او ازدواج كند.
زن برافروخته شد و صدای هق هق او نظر عابران را جلب كرد.سعی كردم او را آرام كنم، "خانم نمیدانید چقدر دردآور است كه دوستم از اعتمادم سوءاستفاده كرد و زندگیام را به آتش كشید و پرونده طلاق را روی دستم گذاشت.
قدری كه گریه كرد، آرام شد، مینا جای من را در خانهام گرفت و الان از دفتر طلاق آمدم همه چیز به همین راحتی تمام شد زندگیام را بر سر شرطبندی باختم دیگر به چه امیدی به خانه پدرم برگردم.
قصه رنج زندگی این زن مرا به فكر واداشت كه چطور زندگیها به خاطر هیچ و پوچ از بین میرود و این چه ایمانی است كه با یك شرطبندی از بین میرود بدون تردید اینگونه انسانها خدا را از یاد بردهاند.
زن رنجور از كنارم بلند شد و قامت خمیده او در میان جمعیتی كه وارد پارك شده بودند از نظر دور شد.
به گزارش فارس، گاهی اوقات به یاد پدر از پارك سبزهمیدان رشت میگذرم و آن روز هم گذرم به این پارك افتاد و دوستان بازنشسته پدرم را دیدم، هر چقدر نگاه كردم پدرم را نیافتم گویا فراموش كرده بودم كه پدرم دعوت حق را لبیك گفت و به دیدارش شتافته است.
یاد پدر همواره چشمانم را نمناك میكند و آن روز برای جلوگیری از سرریز شدن اشكها دستمالی را از داخل كیفم بیرون آوردم و قصد پاك كردن اشكهایم را داشتم كه ناگهان از پشت هالهای از اشك، زنی حدود 40 ساله را تنها دیدم كه روی نیمكت پارك نشسته بود و به قدری سر درگریبان بود كه توجهی به اطراف نداشت.
چقدر چهره او برایم آشنا بود ولی هر چقدر فكر كردم او دوست و آشنایم نبود اما چند بار به طور تصادفی او را در همین پارك دیده بودم.
حس كنجكاوی و شم خبرنگاریام موجب شد تا در چند قدمی او توقف كنم نگاهی به ساعتم انداختم هنوز وقت داشتم بنابراین گامی به عقب برداشتم و به طرف نیمكت این زن رفتم و در كنارش نشستم.
هنوز متفكرانه به نقطهای خیره شده بود گویا داشت تمام زوایای زندگی خود را یك بار دیگر مرور میكرد به خود جرأتی دادم و سلام كردم ولی پاسخی نشنیدم.
دوباره سلام كردم و این بار زن چهرهاش را به طرفم برگرداند و چیزی زیر لب گفت كه متوجه نشدم جواب سلامم بود یا اینكه از حضورم كه خلوتش را بههم زده بودم احساس ناراحتی میكرد.
به چهرهاش نگاه كردم ساده بود ولی غمی بزرگ پشت چشمان بیفروغش كمین كرده بود و سعی میكرد گوشه روسری خود را بیشتر به طرف صورتش بكشد.
خواستم با استفاده از وقتی كه برای خودم درنظر گرفته بودم، استفاده كنم و به نتیجه برسم به همین دلیل به او نزدیكتر شدم،و پرسیدم: شما همیشه به این پارك میآیید.
باز هم نگاهم كرد ناخودآگاه ترس وارد نگاهش شد؛ سعی كردم اعتماد او را به دست آورم،گفتم؛ نگران نباشید من هم گاهی به این پارك میآیم چون یاد و خاطره پدرم را برایم زنده میكند.
نفسی از روی اطمینان كشید و خواست سكوت كند كه مجال این كار را به او ندادم و سر سخن را بازكردم و از هر دری كه به ذهنم رسید باب گفتوگو را باز كردم تا اینكه سفره دل خود را باز كرد.
هنگامی كه داشت از خود حرف میزد دفتر و قلم خود را بیرون آوردم تا یادداشت بردارم و او با دیدن این دفتر و دستك بار دیگر سكوت كرد و به او اطمینان دادم كه تنها برای عبرت دیگران قصه زندگیاش را مینویسم و نامی از او نمیبرم.
زن بار دیگر آرام شد و سر سخن را باز كرد و گفت؛ در خانوادهای متدین و مذهبی به دنیا آمدم و بزرگ شدم و درس خواندم و دیپلم گرفتم و به سن شوهر كردن كه رسیدم خواستگارها یكی پس از دیگری پیدا شدند.
دوباره سكوت كرد گویا یاد چیزی افتاده بود و ادامه داد: هنوز در حال و هوای دوران مجردی به سر میبردم كه ناصر به خواستگاریام آمد جوانی متدین و با خدا و اهل نماز و روزه كه پدر به همین دلیل پیشنهاد ازدواج او با من را پذیرفت.
آهی كشید و دوباره چشمان او نمناك شد، ناصر مرد خوبی بود شغل آزاد داشت حلال و حرام را رعایت میكرد ؛چشم پاك بود و زندگی بسیار خوبی برایم مهیا میكرد و خداوند دو فرزند پسر و دختر به ما داد و زندگی ما شیرینتر از قبل شده بود و مشكلی نداشتم.
زن دوباره به گذشته خود برگشت و از دوستان دوران تحصیل خود گفت، در دوران مجردی دوستی داشتم كه بسیار سربههوا بود و شیطنتهایی میكرد و پس از ازدواجم او را ندیده بودم ولی یك روز به طور تصادفی مینا را دیدم و به یاد دوران تحصیل از دیدن یكدیگر شادمان شدیم و من او را به خانهام دعوت كردم.
این بار در نگاهش كینه موج میزد و صورت استخوانی او برافروخته شد و زیرلب ناسزا میگفت، " كاش هرگز مینا را نمیدیدم ورود او به زندگیام مرا خاكسترنشین كرد ".
زن دوباره لحظهای سكوت كرد و ادامه داد: مینا از همسرش جدا شده بود و پس از بار اولی كه او را دیدم چند بار دیگر به خانهام آمد و مدام به من میگفت شوهرت خشك مقدس است و من به او میگفتم شوهرم اهل خداست و حلال و حرام را رعایت میكند و سرش به كار خودش گرم است.
زن دوباره با نفرت از مینا یاد كرد، مینا با من شرطبندی كرد كه برخلاف تصورم، شوهرم آدم سربه راهی نیست و میتواند از راه درست خارج شود.
نفس زن به شماره افتاده بود: مینا به من گفت "حاضری شرط ببندی كه شوهرت هم میتواند اهل خلاف باشد، من سادهدل قبول كردم و با مینا شرط بستم كه اگر میتواند شوهرم را از راه بهدر كند.
مینا چند هفتهای در منزل ما ماند و با روشهای خود شوهرم را به تدریج به طرف خود كشاند و تا جایی پیش رفت كه باور نمیكردم پایم به دادگاه باز شود.
زن ادامه داد: هنوز باورم نمیشود كه به همین سادگی و راحتی شوهرم را بر سر یك شرطبندی مسخرهآمیز از دست داده باشم تصورش بسیار سخت است ناصر مدتی كه از ورود مینا گذشت اخلاقش عوض شد و بیشتر وقت خود را با مینا به بیرون میگذراند تا اینكه صراحتاً اعتراف كرد به مینا دل بسته و میخواهد با او ازدواج كند.
زن برافروخته شد و صدای هق هق او نظر عابران را جلب كرد.سعی كردم او را آرام كنم، "خانم نمیدانید چقدر دردآور است كه دوستم از اعتمادم سوءاستفاده كرد و زندگیام را به آتش كشید و پرونده طلاق را روی دستم گذاشت.
قدری كه گریه كرد، آرام شد، مینا جای من را در خانهام گرفت و الان از دفتر طلاق آمدم همه چیز به همین راحتی تمام شد زندگیام را بر سر شرطبندی باختم دیگر به چه امیدی به خانه پدرم برگردم.
قصه رنج زندگی این زن مرا به فكر واداشت كه چطور زندگیها به خاطر هیچ و پوچ از بین میرود و این چه ایمانی است كه با یك شرطبندی از بین میرود بدون تردید اینگونه انسانها خدا را از یاد بردهاند.
زن رنجور از كنارم بلند شد و قامت خمیده او در میان جمعیتی كه وارد پارك شده بودند از نظر دور شد.
تعداد بازدید ۷۹۶ بار
مطالب مرتبط
دهقان فداکار به همراه فانوس معروفش + عکستفاوت تلخ و غم انگیر بین دو عکس !!دزدانی که حتی به علی دایی مجروح هم رحم نکردند !بگذارین همسرتان با دوست پسرهایش رابطه داشته باشد ! حمله و کشتار ارتش آمریکا به معترضان سرباز + عکسیک تحقیق جالب و هشدار جدی به دختران جوان ناگفته هایی از زن مصری که نظامیان عریانش کردند + عکساوج تعصبات دینی و مذهبی افراد کم سن (+عکس)زشتی هایی از یک بدعت ناروا + عکس (18+) عکس هایی از زندگی غم بار عروسان کم سن و سال افغان این تعداد زیاد مخاطب ماهواره ازکجا میآیند؟ پشت پرده روانی متجاوزان جنسیشبی هولناک در خیابان های تهران !ارتباطات نامشروع غیر اخلاقی در بعضی کمپ های ترک اعتیادفرهنگ زنان و دختران مترو سوار !!! + کاریکاتورتصاویری از تهران و برج میلاد در یک بازی ضد ایرانی + عکس گزارشی تکان دهنده از هزینهها و شرایط اجاره اتومبیلهای لوكس فحشا در دنیای مجازی با شارژهای چند هزار تومانی !کارنامه تحصیلی سه زن سیاستمدار دنیا +عکسمقاله ی در باب متلکگوییهای جنسی در خیابان !
اس ام اس جدید
مطالب جالب و خواندنی
مرد عجیبی که صورت خود را حراج کرده تصاویر
استفاده از عجیب ترین آلت ماساژ در چین تصاویر
هواپیمایی که توسط زنی 80 ساله به زمین نشست ! عکس
ازدواج خانم بازیگر ایرانی که رکورد زد ! عکس
تابوت 10 هزار دلاری یک امریکایی ! عکس
جالب ترین کلیساهای دنیا را ببینید ! عکس
تعجب همه از عروس اتوبوس سوار ! عکس
بازیگرانی که فرزندشان هم بازیگر شدن ! تصاویر
گربه ای که پس از 16 سال به خانه بازگشت عکس
خالکوبی ده هزار آدرس سایت اینترنتی روی بدن عکس
ضرب المثل جالب چوبکاری نفرمایید
ترس عجیب این زن از دکمه لباس عکس
مقایسه پشت کامپیوتر نشستن !! (عکس )
استفاده از عجیب ترین آلت ماساژ در چین تصاویر
هواپیمایی که توسط زنی 80 ساله به زمین نشست ! عکس
ازدواج خانم بازیگر ایرانی که رکورد زد ! عکس
تابوت 10 هزار دلاری یک امریکایی ! عکس
جالب ترین کلیساهای دنیا را ببینید ! عکس
تعجب همه از عروس اتوبوس سوار ! عکس
بازیگرانی که فرزندشان هم بازیگر شدن ! تصاویر
گربه ای که پس از 16 سال به خانه بازگشت عکس
خالکوبی ده هزار آدرس سایت اینترنتی روی بدن عکس
ضرب المثل جالب چوبکاری نفرمایید
ترس عجیب این زن از دکمه لباس عکس
مقایسه پشت کامپیوتر نشستن !! (عکس )
© کلیه حقوق برای سایت تکنار محفوظ است.
تمامی مطالب این پایگاه تحت نظارت و مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.
مطالب ارسالی شما






